تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 723

مساهمون:

ص٧٢٣
از سفره‌اش به ختم و عزا كاسه مىبرند * بىسفره را چو دخمه‌ى تنگش فروگرفت تدبير داشتيم و جوانى به رزم دهر * ترفند روزگار هم اين و هم او گرفت ديگر اميد نيست « همايون » به وصل يار * با روى ماه و سال ره آرزو گرفت

بر تربت من

ياران همه رفتند و در اين خانه كسى نيست * از ما نفسى مانده ولى همنفسى نيست بر تربت من بىمى و مطرب منشينيد * كاين طايفه شرمنده ز آزار كسى نيست دل خواب سر زلف تو مىديد و شد از دست * ديريست به ديوانه‌ى ما دسترسى نيست رفت آنكه چو گل زيب طرب‌خانه‌ى دل بود * يادآور او حيف به‌جز خار و خسى نيست افتاده و مستيم و در اين شهر مكافات * تا دست من خسته بگيرد عسسى نيست صد قافله دل بدرقه‌ى محمل ليلاست * گيرم كه در اين باديه بانگ جرسى نيست دل را هوس عشق بتان نيست « همايون » * سيمرغ در انديشه صيد گلى نيست

عبرت‌آموز

من كه از غوغاى هستى بر كنار افتاده‌ام * برگ پاييزم ز رنگ اعتبار افتاده‌ام خانه‌بردوشم به چنگ سوزدى چونان غبار * تا ز بيداد خزان از شاخسار افتاده‌ام در ديار زرپرستان در عزا ، آيم به كار * ترمه‌ى يزدم هم‌آغوش مزار افتاده‌ام خوارى بعد از بزرگىهاست حال مرگ زرد * عبرت‌آموزم ز اوج افتخار افتاده‌ام نيست دنيادار را ، انديشه‌ى افتادگان * بىرفيقم چون سرشك از چشم يار افتاده‌ام آب شيرين چون به دريا رفت گردد شوربخت * قطره‌اى دريا دلم كز آبشار افتاده‌ام بىنصيبان را « همايون » چاره‌اى جز خبر نيست * لاجرم در هجر جانان بر ديار افتاده‌ام

خلوت تنهايى

فارغ است از نارفيقان خلوت تنهايىام * محفلى رندانه دارم با دل شيدايىام