شمعسان مىسوزى و روشنگرى * اى فروغ خلوت دنياى عشق
راستى را از الف آموختم * از تو باشد در دهانم باى عشق
گرمى جانها بود از مهر تو * چون تو گوهر نيست در درياى عشق
چشم دل را روشناييها ز توست * اى دمت داود و جانم ناى عشق
روح بخشيدى مرا همچون نسيم * راحت جانى تو چون رؤياى عشق
فارغ از دنيا شوم با ياد تو * اى پيام دلكشت معناى عشق
گرد شمع روشنت گردم مدام * نيست چون پروانه را پرواى عشق
از تو خوش آموختم روشنگرى * اى چراغ روشن شبهاى عشق
گر بتابد نور مهرت بر هما * مىشود جاويد پابرجاى عشق
در سوگ پدر
در زمستان ، دلم به يغما رفت * مهربان ماه من ز دنيا رفت
او اديبى فصيح و دانا بود * شاعرى نكتهدان و بىتا رفت
از كلام على و نغمهء او * شور و شوق آفريد و بالا رفت
شد صحيفه ز عشق او ملزوم * سخن عشق تا ثريا رفت
از نبى و وصى و اولادش * سخنانش به عرش اعلى رفت
صاحب اين همه اثر اكنون * از رفيقان بريد و تنها رفت
بلبل نغمهخوان خوشالحان * شد خموش و ز شور و غوغا رفت
تك غزال غزل فروافتاد * سرو آزاد مجلسآرا رفت
بيست و هشتم ز ماه بهمن بود * پدرم آن شريف و الا رفت
شد « هما » بعد از او پريشانحال * چون « همايون » نيكسيما رفت