تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 708

مساهمون:

ص٧٠٨
چون لاله‌هاى خونين ريزد سرشكم امشب * بر گور عشق ديرين ، گل دسته‌دسته بهتر آئينه‌ايست گويا اين چهرهء غمينم * تا راز دل ندانى ، درهم شكسته بهتر فرسوده بند الفت ، با صد گره نيرزد * پيمان سست و بى جا ، اى گل نبسته بهتر گر يادگار بايد از عشق خانه سوزى . . . * داغى « هما » به سينه ، جانى كه خسته بهتر

جدا نگردى

تو را كه دارم ، غم چه دارم ؟ * دل از جهانى خبر ندارد قسم به مستى ، كه بىدو چشمت * سبوسبو ، مى اثر ندارد اگر بلائى ، و گر دوائى * دل از تو ديگر حذر ندارد به طعنه مشكن ، بهاى دل را * كه ره به جايى دگر ندارد پرندهء دل ، ز كوى عشقت * كجا گريزد ؟ كه پر ندارد من و دو چشمى ، كه جز به سويت * به روى ديگر ، نظر ندارد من و نگاهى ، كه بىنگاهت * چو شمع بىجان ، شرر ندارد بلاى جانم ، تو گر نباشى * شب جدائى ، سحر ندارد جدا نگردى ، تو از دل من * كه شاخ بىبر ، ثمر ندارد

بىتو

عشق اگر روز ازل در دل ديوانه نبود * تا ابد زير فلك ، نالهء مستانه نبود نرگس ساقى اگر مستى صد جام نداشت * سر هر كوى و گذر ، اين همه ميخانه نبود دوش دور از تو شبى بود كه گفتن نتوان * همدمم جز دل‌افسرده و پيمانه نبود من و جام و مى و دل ، نقش تو در بادهء ناب * خلوتى بود كه در آن ره بيگانه نبود كاش آن تب كه تو را سوخت مرا سوخته بود * به فداى تو ، مگر اين دل ديوانه نبود ؟ از چه چون شمع سحر سوختى اى هستى من * تا تو را سايهء بال‌وپر پروانه نبود من ، تو بودم همه ، اى خفته چو گل در بستر * قبله‌گاه دل من جز تو درين خانه نبود