چون لالههاى خونين ريزد سرشكم امشب * بر گور عشق ديرين ، گل دستهدسته بهتر
آئينهايست گويا اين چهرهء غمينم * تا راز دل ندانى ، درهم شكسته بهتر
فرسوده بند الفت ، با صد گره نيرزد * پيمان سست و بى جا ، اى گل نبسته بهتر
گر يادگار بايد از عشق خانه سوزى . . . * داغى « هما » به سينه ، جانى كه خسته بهتر
جدا نگردى
تو را كه دارم ، غم چه دارم ؟ * دل از جهانى خبر ندارد
قسم به مستى ، كه بىدو چشمت * سبوسبو ، مى اثر ندارد
اگر بلائى ، و گر دوائى * دل از تو ديگر حذر ندارد
به طعنه مشكن ، بهاى دل را * كه ره به جايى دگر ندارد
پرندهء دل ، ز كوى عشقت * كجا گريزد ؟ كه پر ندارد
من و دو چشمى ، كه جز به سويت * به روى ديگر ، نظر ندارد
من و نگاهى ، كه بىنگاهت * چو شمع بىجان ، شرر ندارد
بلاى جانم ، تو گر نباشى * شب جدائى ، سحر ندارد
جدا نگردى ، تو از دل من * كه شاخ بىبر ، ثمر ندارد
بىتو
عشق اگر روز ازل در دل ديوانه نبود * تا ابد زير فلك ، نالهء مستانه نبود
نرگس ساقى اگر مستى صد جام نداشت * سر هر كوى و گذر ، اين همه ميخانه نبود
دوش دور از تو شبى بود كه گفتن نتوان * همدمم جز دلافسرده و پيمانه نبود
من و جام و مى و دل ، نقش تو در بادهء ناب * خلوتى بود كه در آن ره بيگانه نبود
كاش آن تب كه تو را سوخت مرا سوخته بود * به فداى تو ، مگر اين دل ديوانه نبود ؟
از چه چون شمع سحر سوختى اى هستى من * تا تو را سايهء بالوپر پروانه نبود
من ، تو بودم همه ، اى خفته چو گل در بستر * قبلهگاه دل من جز تو درين خانه نبود