به آرزو نرسيد هيچكس در اين عالم * جهان ز مردم دلشاد و كامران خاليست
كنون ز مرغك زارت خبر نمىگيرى ! * شبى سراغ من آيى ، كه آشيان خاليست
كسى ز خوان فلك سير برنمىخيزد * هميشه سفرهء سگسفلگان ز نان خاليست
« هما » ز دشمنى هيچكس نمىرنجد * ز كينه سينهء آيينهخاطران خاليست
خزان نامرادى
همچو شبنم از جهانى رخت پوشيديم ما * تا ز جام گل شراب بوسه نوشيديم ما
رنگ و بويش را خزان نامرادى برده بود * گل گلى از بوستان آرزو چيديم ما
چون كلاف سربهگم پيچيدهاى در كار خويش * از تو هم ، اى زندگى ، چيزى نفهميديم ما
بىقرارى بين ، كه جاى آن دل ديرآشنا * هركجا افتاده سنگى بود ، بوسيديم ما
دل به دنيا خوش نمودن بىتكلّف جاهليست * اين حقيقت را به چشم خويشتن ديديم ما
پردهپوشى در طريق عشقبازان شرط نيست * راز خود را از رقيبان هم نپوشيديم ما
شرمسار سنگ طفلان گذرگاهم « هما » * شاخهء بىبرگ و بار افتادهء بيديم ما
موج دميده
تنها نه دل ز هرچه و هرجا بريدهايم * يكباره دل ز مَردمِ دنيا بريدهايم
چون طفلِ شيرخوار ، سراپا بهانهايم * از آن زمان كه از مى و مينا بريدهايم
آشفته نيست از سفرِ ما غُبارِ ما * اين راه را به آبلهىِ پا بريدهايم
نه پاىِ ماندگارى و نه روىِ بازگشت * موجِ رميدهايم و ز دريا بريدهايم
گفتى « هُما » برفت و نظر پشتِ سر نكرد * از جاىِ پاىْ ، چشمِ تمنّا بريدهايم
كيمياى دوست
به جان دارم هواى دوست ، اى دوست * كه هستم مُبتلاى دوست ، اى دوست
چو نى ، دارم دلى آلودهىِ درد * نواسنجِ نواى دوست ، اى دوست