تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 706

مساهمون:

ص٧٠٦
ز رفعت سايه بر خورشيد سايد * غُبارِ خاكِ پاى دوست ، اى دوست گُدازِ بُوته‌ىِ دل مىشناسد * عيارِ كيمياى دوست ، اى دوست زدم فالى ، محبّت مَطلعش بود * ز ديوانِ « هُماى » دوست ، اى دوست

خسته

از ازدحامِ كوچه و بازار خسته‌ام * از پوچىِ هياهوىِ بسيار خسته‌ام تن‌پوشى از غُبار فراموشىام دهيد * چون آينه ز كثرتِ ديدار خسته‌ام تا چند چون سپند در آتش گُدازىام ؟ * يك‌باره‌ام بسوز ، ز تكرار خسته‌ام در خونِ باده ، رنگ صداقت نمانده است * از مىفروش و خانه‌ىِ خمّار خسته‌ام از هاىهاىِ گريه‌ىِ بىاشكِ چشمها * وز خنده‌هاىِ از سرِ اجبار خسته‌ام آويختم به سينه‌ى ديوار ، تيغِ خويش * از لافهاىِ صحنه‌ىِ پيكار خسته‌ام سر زير بالِ خويش از آن بُرده‌ام « هما ) * كز سايبان و سايه‌ىِ ديوار خسته‌ام