ز رفعت سايه بر خورشيد سايد * غُبارِ خاكِ پاى دوست ، اى دوست
گُدازِ بُوتهىِ دل مىشناسد * عيارِ كيمياى دوست ، اى دوست
زدم فالى ، محبّت مَطلعش بود * ز ديوانِ « هُماى » دوست ، اى دوست
خسته
از ازدحامِ كوچه و بازار خستهام * از پوچىِ هياهوىِ بسيار خستهام
تنپوشى از غُبار فراموشىام دهيد * چون آينه ز كثرتِ ديدار خستهام
تا چند چون سپند در آتش گُدازىام ؟ * يكبارهام بسوز ، ز تكرار خستهام
در خونِ باده ، رنگ صداقت نمانده است * از مىفروش و خانهىِ خمّار خستهام
از هاىهاىِ گريهىِ بىاشكِ چشمها * وز خندههاىِ از سرِ اجبار خستهام
آويختم به سينهى ديوار ، تيغِ خويش * از لافهاىِ صحنهىِ پيكار خستهام
سر زير بالِ خويش از آن بُردهام « هما ) * كز سايبان و سايهىِ ديوار خستهام