قصّهء ناپايدارىهاى دنيا را حُباب * با بنان و هستى خود بر سر دريا نوشت
بعد « صائب » شعر « پرتو » تازگى دارد « هما » * گيرمش ، ديروز يا امروز با فردا نوشت
قوى آفتاب
صبح تا گُل واكند ديده به روى آفتاب * برده بالِ شوق شبنم را بهسوى آفتاب
روز و شب پيمانهء خورشيد گرم گردش است * خالى از صهبا نمىگردد سبوى آفتاب
نقشبند آفرينش طرح نو افكنده است * آسمان دريا و خورشيد است قوى آفتاب
ميهمانِ گرمرو محبوب صاحبخانه است * هيچكس در را نمىبندد به روى آفتاب
پيشپيشِ كاروان صبح از ره مىرسد * تاب مستورى ندارد رنگ و بوى آفتاب
در پىِ جانان ندانم پاى را از سر « هما » * ذرّه رقصان مىرود در جُستوجوى آفتاب
عرق انتظار
در اين چمن كه گل از هر كنار مىريزد * براى پاى من خسته خار مىريزد
چه مژده داد صبا باغ را ، كه از شوقش * ز روى گل عرق انتظار مىريزد ؟
ز بسكه ماه جبين شد به خاك جاى سرشك * فلك ستاره به سنگ مزار مىريزد
به گلشنى كه مرا ذوق نغمهپردازىست * شكوفه از سر زلف بهار مىريزد
فسرد شمع جوانى كنون و موى سپيد * نمك به زخم من داغدار مىريزد
مگر ز رشتهء سنبل صبا گره واكرد * كه غنچهغنچه دل از زلف يار مىريزد
« هما » به ساغر انديشهام مى احساس * نواى زير و بم سيم تار مىريزد
غم جدايى
چمن ز چهچه پرشور بلبلان خاليست * گلى به شاخ نماندهست و بوستان خاليست
خداى را ، به كه گويم ؟ غم جدايى را * به هركجا نگرم ، جاى دوستان خاليست
خزان هم از سر نخوت نمىگذارد پا * به گلشنى كه در آن دست باغبان خاليست