تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 703

مساهمون:

ص٧٠٣
ندارد تا سحرگاه قيامت ميل بيدارى * سرى كه بالش از آن سينهء چون عاج مىگيرد مخور هرگز فريب چرخ گردون را كه هر ساعت * يكى را تخت مىبخشد يكى را تاج مىگيرد « هما » در كوره‌راه زندگى از پا نمىافتد * نكوكارى كه دست مردم محتاج مىگيرد

صداى پاى نفس

كتاب هستىِ با درد و غم ، قرين من است * خطى كه از گذر عمر بر جبين من است كجا ز خويش گُريزم كه تكيه‌گاهى نيست * هميشه حادثه چون سايه در كمين من است رها شديم و رسيديم و اينكه مىشنوى * صداى پاىِ نفس‌هاى واپسين من است ز تنگ حوصلگى بسته‌ام لب از گفتار * و گرنه شكوهء عالم در آستين من است حُباب بر سر آب است و اعتبارش نيست * پُلى كه فاصلهء شبهه تا يقين من است « هما » اگر ز بهاران نشانه‌اى مانده‌ست * طراوت غزل ناب و دل‌نشين من است

شعر راستين

كسى كه محنت غربت كشيده ، مىداند * كه هيچ درد به دردِ وطن نمىماند مران مرا ، كه قفس‌زادِ آستان توام * كبوتران حرم را كسى نمىراند كنون كه زاغ و زغن فاتحان اين باغند * مگو قنارى عاشق چرا نمىخواند ؟ حرامِ خاك ، تن پاك‌تر ز برگ گلت * كه دل نهاده كه اين سرو را بخشكاند كجاست سطوتِ مردان قصّه‌هاى قديم ؟ * كه تيغ آخته‌شان كركسان بتاراند چو دست نيست « هما » شعر راستين بايد * كه پايه‌هاى ستم را ز بُن بسوزاند

خطّ لاله

عهد و پيمانى كه آن نامهربان با ما نوشت * چون وفاى گل‌رخان در دفتر حاشا نوشت پيش‌ترها خاك را دامن ز خون رنگين نبود * تيشهء فرهاد خطّ لاله بر صحرا نوشت از گلويم جرعهء آب خوشى پايين نرفت * بشكند دستى كه خطّ سرنوشت ما نوشت