تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 702

مساهمون:

ص٧٠٢
صفايم سينهء صاحبدلان را حال مىبخشد * « هما » احساس پاكم ، شعر نابم مىتوان گفتن

شهپر اقبال

محبّت ، عاشقان را نامهء اعمال مىگردد * ز فيض عشق ، سنگى كعبهء آمال مىگردد در آن گلشن كه گل چاك گريبان پاره مىسازد * ز رشك صحبت جانانه ، بلبل لال مىگردد به تعظيم افكند اندك نسيمى سودجويان را * ترازو تا كمر خم پيش يك مثقال مىگردد صدف خود را نهان سازد درون سينهء دريا * خودش را گم كند هركس كه صاحب مال مىگردد لگدكوب نشاط دلبران شد لالهء صحرا * هميشه خون پاك عاشقان ، پامال مىگردد ندارد گفت‌وگو ره در حريم محفل رندان * فغان سيم ساز آنجا زبان حال مىگردد به گردون مىرساند بخت نيكو صاحب خود را * « هما » گرد جهان با شهپر اقبال مىگردد

كيمياى دوستى

در گريبان برده‌ام سر ، از غم ليلاى خويش * بيد مجنونم ، كه سرافكنده‌ام بر پاى خويش آفتاب بىنيازى ، خاكسار بام ماست * يافتم روشن‌دلى ، از يمن استغناى خويش كيمياى دوستى ، آسان نمىآيد به دست * عمر بايد صرف كردن ، در ره سوداى خويش چشم بر در دارم و هرگه كه بادى مىوزد * مىپرم از بىقرارى چون سپند از جاى خويش بادهء غم‌آفرين خواهد دل غم‌پرورم * من نمىجويم نشاط مستى از صهباى خويش سفرهء دل را نبايد پيش نامحرم گشود * مُهر بايد زد چو غنچه ، بر لب گوياى خويش مرغ بام آسمانم ، اى دريغا ! در زمين * هرچه مىگردم نمىبينم « هما » همتاى خويش

گل يكرنگ

به مستى ، گردش چشمت ، ز آهو باج مىگيرد * نگاهت را بنازم ، باج از ليلاج مىگيرد در آن گلشن كه بر شاخش گل يكرنگ مىرويد * صفاى باغبانش راه بر تاراج مىگيرد سرى پرشور مىبايد كه منصورى شود پيدا * كمند دار ، كمتر صيد چون حلّاج مىگيرد