تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 663

مساهمون:

ص٦٦٣
نمىگويم تو را ، در زندگانى ترك دنيا كن * ولى حيف است اگر خود را به آن وابسته مىدارى به زعم مردم هشيار ، آنگه مىبرى لذّت * كه خود را از غم هر بيش و كم وارسته مىدارى پريشان‌گويى « هادى » زمانى مىشود مجموع * كه با زلف پريشانت ، مرا پيوسته مىدارى

هماى همّت

چو ياد روى تو آيد ، ملال برخيزد * هواى كوى تو هردم نشاط انگيزد عجب نباشد اگر غم ز خاطرى برود * به ياد دوست ، كه ديو از فرشته بگريزد هزار بار اگر « لن‌ترانى » ام گويى * دلم به غير تو با ديگرى نياميزد به سر گذارىام ار پاى مرحمت روزى * گداى گوشه‌نشينى ز خاك برخيزد نصيبهء دل من نيست غير مهر و وفا * به هر جفا كه تو خواهى ، دلم به نستيزد مرا ز ناوك مژگان دوست باكى نيست * كه مرد راه ز تير بلا نپرهيزد از آن زمان كه به زلف سياه شانه زدى * هنوز مشك به روى بنفشه مىبيزد فقيه شهر ز بىحاصلى در آخر كار * دل پريش به زنجير زلف آويزد هماى همّت « هادى » بلندپرواز است * براى خواهش نفس ، آب‌رو نمىريزد