نمىگويم تو را ، در زندگانى ترك دنيا كن * ولى حيف است اگر خود را به آن وابسته مىدارى
به زعم مردم هشيار ، آنگه مىبرى لذّت * كه خود را از غم هر بيش و كم وارسته مىدارى
پريشانگويى « هادى » زمانى مىشود مجموع * كه با زلف پريشانت ، مرا پيوسته مىدارى
هماى همّت
چو ياد روى تو آيد ، ملال برخيزد * هواى كوى تو هردم نشاط انگيزد
عجب نباشد اگر غم ز خاطرى برود * به ياد دوست ، كه ديو از فرشته بگريزد
هزار بار اگر « لنترانى » ام گويى * دلم به غير تو با ديگرى نياميزد
به سر گذارىام ار پاى مرحمت روزى * گداى گوشهنشينى ز خاك برخيزد
نصيبهء دل من نيست غير مهر و وفا * به هر جفا كه تو خواهى ، دلم به نستيزد
مرا ز ناوك مژگان دوست باكى نيست * كه مرد راه ز تير بلا نپرهيزد
از آن زمان كه به زلف سياه شانه زدى * هنوز مشك به روى بنفشه مىبيزد
فقيه شهر ز بىحاصلى در آخر كار * دل پريش به زنجير زلف آويزد
هماى همّت « هادى » بلندپرواز است * براى خواهش نفس ، آبرو نمىريزد