مردى ميان بسترى از ژنده پارهها * از پا نشسته است چو شمعى به صبحگاه
لب از سخن خموش ، ولى يك جهان نگاه * مىگفت با زبان دو چشمش به هر نگاه
*
آن پيكر شكسته در آن بستر پلاس * آيينهء تمامنماى ملال بود
در جلوهگاه آينهء ديدهء يقين * در پشت پرده پيكرهاى از خيال بود
*
مىزد گل نگاه نيازش به ديده خار * هردم كه مىشكفت ز چشمان خستهاش
مىداد از ستمكشى بىكران خبر * آژنگهاى چهره و رنگ شكستهاش
*
با خاطرى گرفته ، چو مه در خلال ابر * در عالم گمان و يقينش گذار بود
در خطّهاى تيرهء چينها به چهرهاش * روشن حكايتى ز دل پرشرار بود
*
هرگه نگاه ، سوى درِ كلبه مىفكند * با زهرخند بدرقه مىشد نگاه او
او داشت چشم در ره پيكى و گشته بود * جانش ، همه نگاهش ، به راه او
*
پيكى ، صفاى چهرهء او صبح نوبهار * پيكى ، غبار مقدم او كيمياى جان
پيكى ، نواى دلكش او آب زندگى * پيكى ، نويد نامهء او عمر جاودان
*
آن روز دل به سينهء او سخت مىتپيد * مىداد آگهيش ز پايان انتظار
در كارگاه ديدهء بر راهماندهاش * مىزد به كلك واهمه نقش جمال يار
*
با ياد يار ! ديده فروبست تا گشود * نقش خيال در نظرش جان گرفته بود
بيدار بود ، ليك چنين حالتى شگفت * در جلوهگاه ديدهء او خواب مىنمود