نيست عاشق كه نهد صورت و معنى را فرق * يا نه و اصل ، كه حقيقت بشناسد ز مجاز
گر حقيقت طلبى ، دل بودت خانهء حقّ * ور تو را ميل مجاز است ، تو و راه حجاز
گر به رويم همه درهاى خوشى بندد چرخ * هيچ غم نيست اگر هست درِ ميكده باز
تا نيايم به خرابات ، به مسجد نروم * ز آنكه شرط است وضو كردن و آنگاه نماز
عاشق از دولت و جاه ار به مثل محمود است * بايدش سود ، سرِ عجز ، به درگاه اياز
گيرم اين بند ز پا باز شد اين در ز قفس * كيست كز دام كند تا به گلستان پرواز ؟
گفتمش : با غم هجران چه كنم ؟ گفت : بسوز * گفتمش : چارهء اين سوز نگو ، گفت : بساز
همه گويند كه پروانه بود عاشق شمع * عاشق كيست ؟ بگو شمع بدين سوز و گداز
حال بيچاره « وصال » است به سرپنجهء عشق * حالت صعودهء افتاده به چنگ شهباز
شهيد عشق
سرى به پاى تو گر مىرود ، رضاى من است * رضاى مدّعيان جو ، كه مدّعاى من است
پس از هلاك هم از دامنت ندارم دست * شهيد عشقم و وصل تو خونبهاى من است
من از طبيب و پرستار ، هر دو آزادم * دواى درد من ، اين درد بىدواى من است
مرا چه بيم خطر مىدهى در اين دريا ؟ * هرآنكه هست خداى تو ، ناخداى من است
« وصال » را به بر خويش خوان و باك مدار * و گر رقيب بپرسد ، بگو گداى من است