تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 640

مساهمون:

ص٦٤٠
نيست عاشق كه نهد صورت و معنى را فرق * يا نه و اصل ، كه حقيقت بشناسد ز مجاز گر حقيقت طلبى ، دل بودت خانهء حقّ * ور تو را ميل مجاز است ، تو و راه حجاز گر به رويم همه درهاى خوشى بندد چرخ * هيچ غم نيست اگر هست درِ ميكده باز تا نيايم به خرابات ، به مسجد نروم * ز آنكه شرط است وضو كردن و آن‌گاه نماز عاشق از دولت و جاه ار به مثل محمود است * بايدش سود ، سرِ عجز ، به درگاه اياز گيرم اين بند ز پا باز شد اين در ز قفس * كيست كز دام كند تا به گلستان پرواز ؟ گفتمش : با غم هجران چه كنم ؟ گفت : بسوز * گفتمش : چارهء اين سوز نگو ، گفت : بساز همه گويند كه پروانه بود عاشق شمع * عاشق كيست ؟ بگو شمع بدين سوز و گداز حال بيچاره « وصال » است به سرپنجهء عشق * حالت صعودهء افتاده به چنگ شهباز

شهيد عشق

سرى به پاى تو گر مىرود ، رضاى من است * رضاى مدّعيان جو ، كه مدّعاى من است پس از هلاك هم از دامنت ندارم دست * شهيد عشقم و وصل تو خون‌بهاى من است من از طبيب و پرستار ، هر دو آزادم * دواى درد من ، اين درد بىدواى من است مرا چه بيم خطر مىدهى در اين دريا ؟ * هرآن‌كه هست خداى تو ، ناخداى من است « وصال » را به بر خويش خوان و باك مدار * و گر رقيب بپرسد ، بگو گداى من است