در اين امّيد بستم دل به مهر روى مهرويى * كه گويى مهر ، گويى بود پيش زلف چوگانش
بسا رنجا كز او جان برد و هم نگسست پيوندش * بسا جورا كز او دل ديد و هم نشكست پيمانش
به آخر هم به حكم سرنوشت از وى جدا ماندم * كه صورت گرچه پايد دير يا بى ، زود پايانش
چو از صورت شدم لا بد ره بىصورتى پيما * بيابانى به پيش آمد ، مغيلان نيش غيلانش
به هر سو رهزنى ، كز دست دستانش حذر كن * مسافر گر شدى ، سيمرغ يارانى و امكانش
همه بر صورت ياران ، ولى بر سيرت ماران * كجا مار است از شيرينزبانى زهر دندانش ؟
يكى در كشف اسرار و همان اسرار استادش * يكى در شرح توحيد و همان توحيد خزلانش
قرينم گر نبودى لطف حقّ و همّت پيران * به هريكشان قرين بودم ، كنون بودم ز اقرانش
شنيدم پيرى و ، عاشق شدم بر نام مسعودش * شنيدم خضرى و ، عطشان شدم بر آب حيوانش
چو ديدم روى او ، ديدم خرد را نيز حيرانش * چو خوردم آب او ، ديدم خضر را نيز عطشانش
نه مردى ژرف دريايى ، نه پيرى پهن كيهانى * به هريك قطره دريا درج ، ديگرگونه كيهانش
دمار از مار نفس عالم او بارش برآورده * عصا گرديده ثعبان ، نى عصا گرديده ثعبانش
مقيم كوى او گشتم ، چو در باغ جنان آدم * دريغ ! آن باغ كآخر داغ كرد افسون شيطانش
چو گم گشتم در او ، ديدم همان پير نخستين را * كه اندر جامهاش مىديدم و امروز عريانش
همان منشور عنوان قدم يعنى « ابو القاسم » * كه بر منشور هستى شد حقيقت نقش عنوانش
بتپرست
سرو خرامان من از باده مست * آمد و دل برد و به جايش نشست
بست به دل عهد و ببستش به زلف * عهد دل و زلف به هم برشكست
من بت دهساله نديدم كز او * زاهد صدساله شود بتپرست
خانهء حقّ
شد سر شكوهء ما با سر گيسوى تو باز * شب وصل است بسى كوته و اين قصّه دراز
پرِ من باز ، ولى رفته ز يادم پرواز * من كه پرواز ندانم ، چه كنم با پرِ باز ؟