تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨

توحيد

وصف تو جز اين نيافت عارف دانا * كز همه وصفى ، منزّهى و مبرّا مدح تو گويند اگر ز غايت بينش * مدحت خورشيد گفته‌اند به عميا از تو كه نايى نه در بيان و نه در وهم * حاصل خامش يكى و بهرهء گويا حكم چو از توست سركشى به چه صورت ؟ * كار چو با توست ، دم زدن به چه يارا ؟ دلبرى از چشم و زلف و خال نيايد * دل تو ز ما مىبرى ، نه روى دل‌آرا جلوه تو كردى ز روى خوب كه از وى * دل شده آشفته و خرد شده شيدا تيغ ، تو دادى به ترك غمزه كه از خلق * خانه به تاراج برد و رَخت به يغما از تو چه يابيم ، يا كه جز تو چه بينيم ؟ * اى تو به غايت نهان ز ديده و پيدا

بخت بيدار

دلم زار است از ناديدن يار * ندارم چاره جز ناليدن زار اگر خورشيد را در پرده خواهى * ز روى خود زمانى پرده بردار يك امشب را كه يار اندر كنار است * غنيمت دان و فرصت را نگه دار منال اى دل چو دلدار است در بر * مخسب اى ديده چون بخت است بيدار

در مدح پير خود گويد

مرا پيرى جوان‌بخت است و من طفل زبان‌دانَش * شكسته ز آن سخن گويم كه نغز آيد ز طفلانش درست اين نقل من نقليست كش اشكسته بهْ باشد * بلى ، اين آب دندان است و باشد باب دندانش مرا مادر پدر بودند طبع و نقش و ، من بودم * از اين مادر پدر در رنج ، چون يوسف ز اخوانش فطامم را نخست از تلخى عيش و سيه‌روزى * به مادر گفت كان دايه به صبر و دوده پستانش همىدون چون پدر را يافت دون طبع و فرومايه * مرا در تربيت خو باز كرد از آب و از نانش به تكميلم شريعت را به خود همدست كرد ، امّا * چو شرع آميخت با وسواس بينى ، جمله نقصانش به گوشم خورده بود اين نكته از آزاده‌اى وقتى * كه معنى دانه و جز عشق صورت نيست بارانش