توحيد
وصف تو جز اين نيافت عارف دانا * كز همه وصفى ، منزّهى و مبرّا
مدح تو گويند اگر ز غايت بينش * مدحت خورشيد گفتهاند به عميا
از تو كه نايى نه در بيان و نه در وهم * حاصل خامش يكى و بهرهء گويا
حكم چو از توست سركشى به چه صورت ؟ * كار چو با توست ، دم زدن به چه يارا ؟
دلبرى از چشم و زلف و خال نيايد * دل تو ز ما مىبرى ، نه روى دلآرا
جلوه تو كردى ز روى خوب كه از وى * دل شده آشفته و خرد شده شيدا
تيغ ، تو دادى به ترك غمزه كه از خلق * خانه به تاراج برد و رَخت به يغما
از تو چه يابيم ، يا كه جز تو چه بينيم ؟ * اى تو به غايت نهان ز ديده و پيدا
بخت بيدار
دلم زار است از ناديدن يار * ندارم چاره جز ناليدن زار
اگر خورشيد را در پرده خواهى * ز روى خود زمانى پرده بردار
يك امشب را كه يار اندر كنار است * غنيمت دان و فرصت را نگه دار
منال اى دل چو دلدار است در بر * مخسب اى ديده چون بخت است بيدار
در مدح پير خود گويد
مرا پيرى جوانبخت است و من طفل زباندانَش * شكسته ز آن سخن گويم كه نغز آيد ز طفلانش
درست اين نقل من نقليست كش اشكسته بهْ باشد * بلى ، اين آب دندان است و باشد باب دندانش
مرا مادر پدر بودند طبع و نقش و ، من بودم * از اين مادر پدر در رنج ، چون يوسف ز اخوانش
فطامم را نخست از تلخى عيش و سيهروزى * به مادر گفت كان دايه به صبر و دوده پستانش
همىدون چون پدر را يافت دون طبع و فرومايه * مرا در تربيت خو باز كرد از آب و از نانش
به تكميلم شريعت را به خود همدست كرد ، امّا * چو شرع آميخت با وسواس بينى ، جمله نقصانش
به گوشم خورده بود اين نكته از آزادهاى وقتى * كه معنى دانه و جز عشق صورت نيست بارانش