عشق را دانى « وصال » از فخر و هستى را فضيلت * رو كه نه هستى تو عاشق ، بستهء قيدى و دامى
وصل دوستان
مرا از مهر ، دستى كن به گردن * گناهى گر بود بر گردن من
به اين خال و به اين عارض كه دارى * سپندى خيز و در آتش بيفكن
به سوزن رشتهاى كردم ، ندانم * كه چاك دل بدوزم يا كه دامن ؟
دل از دلدار نسپارم به اغيار * سراى دوست نگذارم به دشمن
مجو از من نشان ، آنجا كه يار است * كه وصل دوستان برق است و دامن
خيالش در دل صدچاكم آمد * بدانسان كآفتاب از راه روزن
دلم شبها ز قدسى آشيان بود * دريغا ! شد فراموشش نشيمن
دريغ ! آن پير و دانشمند كافتاد * به دست كودكان كوى و برزن
« وصال » اين نغمهسنجى از كه آموخت * كه خاموشند از او مرغان گلشن
بىقرار
دل زخمناك و طرّهء او مشكبو بود * را هم نمىدهند به جايى كه او بود
رويى بهسوى صافدلان فگار كن * بهتر بود كه آينهات روبهرو بود
همچون صراحى از لب ساغر مگير لب * در عيش كوش تا نفسى در گلو بود
ترسم كه آسمان كند از خاك ما سبو * و آن مى كه قسم ماست همان در سبو بود
اين بىقرار دل چه حريص است در طلب * كش در بر است دلبر و در جُستوجو بود
ديشب « وصال » آن سر زلفت به دست بود * پنهان چه مىكنى ؟ كه كَفَت مشكبو بود
دانى چگونه بينمت امروز در فراق * دولت ز دست داده ، كه در آرزو بود