تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 637

مساهمون:

ص٦٣٧
عشق را دانى « وصال » از فخر و هستى را فضيلت * رو كه نه هستى تو عاشق ، بستهء قيدى و دامى

وصل دوستان

مرا از مهر ، دستى كن به گردن * گناهى گر بود بر گردن من به اين خال و به اين عارض كه دارى * سپندى خيز و در آتش بيفكن به سوزن رشته‌اى كردم ، ندانم * كه چاك دل بدوزم يا كه دامن ؟ دل از دلدار نسپارم به اغيار * سراى دوست نگذارم به دشمن مجو از من نشان ، آنجا كه يار است * كه وصل دوستان برق است و دامن خيالش در دل صدچاكم آمد * بدان‌سان كآفتاب از راه روزن دلم شب‌ها ز قدسى آشيان بود * دريغا ! شد فراموشش نشيمن دريغ ! آن پير و دانشمند كافتاد * به دست كودكان كوى و برزن « وصال » اين نغمه‌سنجى از كه آموخت * كه خاموشند از او مرغان گلشن

بىقرار

دل زخمناك و طرّهء او مشك‌بو بود * را هم نمىدهند به جايى كه او بود رويى به‌سوى صاف‌دلان فگار كن * بهتر بود كه آينه‌ات روبه‌رو بود همچون صراحى از لب ساغر مگير لب * در عيش كوش تا نفسى در گلو بود ترسم كه آسمان كند از خاك ما سبو * و آن مى كه قسم ماست همان در سبو بود اين بىقرار دل چه حريص است در طلب * كش در بر است دلبر و در جُست‌وجو بود ديشب « وصال » آن سر زلفت به دست بود * پنهان چه مىكنى ؟ كه كَفَت مشك‌بو بود دانى چگونه بينمت امروز در فراق * دولت ز دست داده ، كه در آرزو بود