سرود آفرينش
مىوزد در من نسيم ياد تو * مىشوم فرياد در فرياد تو
خاطرم عاطر شود زين رهگذر * با تو شوق رويشم ، روح بهار
مىشوم آشفته در گيسوى تو * مىشكوفم در شكوه روى تو
مىتراود عطر تو تا در خيال * خاطرم پَر مىگشايد تا وصال
آسمان پر مىشود از بال من * عرشيان بىخود شوند از حال من
پرپرم در دست بىپرواى عشق * مىنهم سر بر كف سوداى عشق
سيّد لبتشنگان كربلا * در حصار كفر مىخواند مرا
تا نگردى همجوار ناكسان * شد مزارت ناكس و كس را نهان
با تو ذهنم عطرآگين مىشود * گاه شاد و گاه غمگين مىشود
شوق پروازى تو در انديشهام * پيچش رازى تو در انديشهام
بىتو راه عشق را سدّ كردهاند * مدّعى را بىسخن ردّ كردهاند
گرچه از تو صورتى پرداختم * باز ، امّا ، من تو را نشناختم
هرچه گويم باز در شأن تو نيست * آنكه آرد شأن تو در شعر كيست ؟ !
فاطمه عليها السّلام
ز آن سبب آشفتهام هر صبح و شام * كز تو مىآيد ز هر اندوه نام
نام تو آشفته مىسازد مرا * شور در جان و سر اندازد مرا
بيت الاحزان شد ز اندوهت دلم * درك معناى غمت شد مشكلم
شكوه آوردند خلقى بىكران * كز چه مىگريد چنين زهرا گران !
خلق گر ز اندوه تو آگاه بود * كار عالم جمله اشك و آه بود
آسمان را تاب اندوه تو نيست * طاقت اسرار بشكوه تو نيست
آفتاب از سوز تو سوزان شده * ابر از اندوه تو باران شده
چون تو را پرورد دست كردگار * دست حيرت را گزان شد روزگار