تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 630

مساهمون:

ص٦٣٠

غم سرگردانى

تا چند در اين باديه سرگردانى * با توشهء تشنه‌كامى و حيرانى هفتاد سراب را گذشتيم ، هيهات * كو غيرت هفت آسمان بارانى لب‌تشنه ز هفت شهر عشق آمده‌ام * حاصل نشد از حقيقتم عرفانى عطّار هم اين راه به پايان نرساند * معلوم نه آغاز و نه پايانى ما را نبود هواى دريا در سر * آرام شود به جرعه‌اى عطشانى طوبى و بهشت كى غم از دل ببرد ؟ * ما را تو هم از اين به و هم از آنى شن‌هاى بيابان غم من مىدانند * افلاك ، تماشايى اين ويرانى رسواى زمين و آسمانم كردى * چون راز دلى ز من تو خود پنهانى هر روز به فردا دل خود خوش كردم * شايد به سر آيد غم سرگردانى تو آيهء يأس « لَنْ تَرانِي » خواندى * من سورهء « فتح » و « نصر » خود مىدانى زين بيش اگر مرا به خود بگذارى * بر خاك سياه حيرتم بنشانى يا جان بسپارم از فراقت يك‌بار * يا چنگ زنم به زلف يار ثانى ز آن پيش كه مجنون صحارى گردم * درياب مرا به جلوه‌اى روحانى يك جام ، حقيقت از دوعالم ما را * وين هر دوجهان تو را ، تو را ارزانى

سرود پيكار

به نام عشق با خون مىنگاريم * كه با ناحق سرِ پيكار داريم هزاران بار اگر از پا درآييم * به پا خيزيم ، سوى ره گراييم چه باك از كوه سخت و سدّ ديوار * چو عزمى آهنين باشد به پيكار ميان بربسته‌ايم ، آمادهء جنگ * نشستن در مرام ما بود ننگ هزاران ديو و شيطان گر بتازند * زمين و آسمان باهم بسازند چو دست قدرت او ياور ماست * شهادت عشق و ، نصرت باور ماست سراسر عالم شب مىشود روز * به نيروى جهاد اهرمن‌سوز