غم سرگردانى
تا چند در اين باديه سرگردانى * با توشهء تشنهكامى و حيرانى
هفتاد سراب را گذشتيم ، هيهات * كو غيرت هفت آسمان بارانى
لبتشنه ز هفت شهر عشق آمدهام * حاصل نشد از حقيقتم عرفانى
عطّار هم اين راه به پايان نرساند * معلوم نه آغاز و نه پايانى
ما را نبود هواى دريا در سر * آرام شود به جرعهاى عطشانى
طوبى و بهشت كى غم از دل ببرد ؟ * ما را تو هم از اين به و هم از آنى
شنهاى بيابان غم من مىدانند * افلاك ، تماشايى اين ويرانى
رسواى زمين و آسمانم كردى * چون راز دلى ز من تو خود پنهانى
هر روز به فردا دل خود خوش كردم * شايد به سر آيد غم سرگردانى
تو آيهء يأس « لَنْ تَرانِي » خواندى * من سورهء « فتح » و « نصر » خود مىدانى
زين بيش اگر مرا به خود بگذارى * بر خاك سياه حيرتم بنشانى
يا جان بسپارم از فراقت يكبار * يا چنگ زنم به زلف يار ثانى
ز آن پيش كه مجنون صحارى گردم * درياب مرا به جلوهاى روحانى
يك جام ، حقيقت از دوعالم ما را * وين هر دوجهان تو را ، تو را ارزانى
سرود پيكار
به نام عشق با خون مىنگاريم * كه با ناحق سرِ پيكار داريم
هزاران بار اگر از پا درآييم * به پا خيزيم ، سوى ره گراييم
چه باك از كوه سخت و سدّ ديوار * چو عزمى آهنين باشد به پيكار
ميان بربستهايم ، آمادهء جنگ * نشستن در مرام ما بود ننگ
هزاران ديو و شيطان گر بتازند * زمين و آسمان باهم بسازند
چو دست قدرت او ياور ماست * شهادت عشق و ، نصرت باور ماست
سراسر عالم شب مىشود روز * به نيروى جهاد اهرمنسوز