تا تو خنديدى ، بهار آمد پديد * آفتاب از حسن روى تو دميد
اى فراتر ز آسمان هفتمين ! * شوق رويش در تن سرد زمين
اى به دامن پروريده شير ويل ! * اى فروافتاده بر پايت زحل !
با تو خونيننامهء دين باز شد * فصل رشد لالهها آغاز شد
خشم تو با خشم حقّ آميخته * تيغها را از نيام آهيخته
« نفرت خفّاشگان باشد دليل * كه منم خورشيد تابان جليل »
در وصال يار باد ايثار جان * آن خداوند زمين و آسمان
خرمن آتش بسازند ار مرا * بالوپر سوزم ز شوقت بارها
وصل تو شد گلستانم از جليل ! * سرد شد آتش مرا چون بر خليل
جان و سر بگذارم و پرّان شوم * « آنچ اندر وهم نايد ، آن شوم »
غم جاودانه
به ياد چشم تو صدها فسانه خواهم گفت * هزار شعر تر عاشقانه خواهم گفت
به خاك كوى تو اشك فراق مىريزم * حكايت دل خود با زمانه خواهم گفت
چو جام خالى مى ، بشكنم حباب دلم * ز جام و سنگ و تن و تازيانه خواهم گفت
گذشت موسم وصل و رسيد ، فصل فراق * پس از تو از غم خود جاودانه خواهم گفت
بسوز اى دل من ، خون ببار اى ديده ! * كه شد حقيقت و زين پس فسانه خواهم گفت