چه باك از فتنههاى فتنهپرداز * چو ما هم قصّه باشيم و همآواز
جهاد حقّ عليه كفر كور است * بسيج سينههاى پر ز شور است
خداى است اينكه مىگويد به پا خيز * شرر در جان اين ننگآوران ريز
به مقصد تا برم بار گران را * به نام دوست خواهم باخت جان را
مهمان خدا
از عرش نداى « ربّنا » مىآيد * آواى خوشِ خداخدا مىآيد
فرياد كه وا كنيد درهاى بهشت * مهمان خدا ز كربلا مىآيد
رسم عاشقى
اينان كه به رسم عاشقى سوختهاند * آيين وفا نزد كه آموختهاند ؟
بر خرمن آتش زده چون ابراهيم * نمرود و بساط كفر او سوختهاند
سوزيم
سوزيم كه رسم عاشقى سوختن است * با كفر و نفاق جنگ آموختن است
بر سنّت جاهليّت آتش زدن است * بر گفتن راز سينه لب دوختن است
ظفر
بانگ جرس آمد كه سفر نزديك است * هنگام خوش خوف و خطر نزديك است
خون مىطلبد عشق ز مردان شرف * بايد بشتابيم ، ظفر نزديك است
پاسدار حرمتها
آن لاله كه در باغ ولا پرپر شد * آن كاو بدنش زخمى صد خنجر شد
گفتند كه پاسدار حرمتها بود * پروانهصفت سوخته ، خاكستر شد