تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 582

مساهمون:

ص٥٨٢

به مهر روى او . . .

به مهر روى اوست باز اگر پگاه آرزو * درخشد از كنار اين شب سياه آرزو دُرست آن زمان كه بود اميد بر جوانه‌ها * بسوخت از سموم غم ، گل و گياه آرزو بدان اميد كز شبى مگر سپيده سر زند * هنوز بر نگاه او ، بوَد نگاه آرزو به غير سنگلاخ غم ، پديد نيست تا افق * نه مأمنى ، نه مايه‌اى ، به كوره‌راه آرزو به چشمه برد و تشنه‌اش رها نمود عاقبت * همه به گردن دلم ، بوَد گناه آرزو چه سخت ريخت بر زمين ز ابرِ حادثه غمش * چنان‌كه سقف عشق هم ، نشد پناه آرزو به دل نه نورى از اميد و هم نه شورى از هوس * خدا كند كه دامنش ، بگيرد آه آرزو

دست از دلم . . .

دست از دلم بدار ، كه حالى نمانده است * شور فراق و شوق وصالى نمانده است در اين عجوز دهر ، كه دل را دهد فريب * ناز و كرشمه ، غنج و دلالى نمانده است غير از صداى خود كه جوابت دهد ز كوه ؟ * ما را از اين زمانه سؤالى نمانده است شب پنجه كرده در دلِ آفاقِ پر ز خون * نورى ز هيچ بدر و هلالى نمانده است قدر مقام كس نشناسد جهان دون * بارى ، مقام و جاه و جلالى نمانده است ما را ز چرخش فلكى ، يادگار هيچ * جز حسرتى و رنج و ملالى نمانده است سرچشمه‌هاى ذوق دل آلودهء غم است * لب‌تشنه‌ايم و آب زلالى نمانده است

زندگانىام . . .

زندگانىام همچو خواب ، دروغ * سايه در چنگ آفتاب ، دروغ آرزو و اميد ، شوق و هوس * همه چون جلوهء سراب ، دروغ ياد ديروز و فكر فرداها * نقش‌هايى به روى آب ، دروغ منم آن پرسشى كه هست مرا * از لب هركسى جواب ، دروغ مثل تصوير موج دريايم * ساكن و خالى از شتاب ، دروغ