تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 584

مساهمون:

ص٥٨٤
به ديگرى نكنم شكوه از غمت ، اى دوست * چرا كه نقش تو همواره روبه‌روى من است شبان گلّهء غم‌هاى شب‌چَرايم من * چَراى اين همه گلّه به هاىوهوى من است چه خوب شد كه تو اى گل به من نكردى خوى * دم خزانم و پژمردگى به خوى من است غروب غم‌زدهء روزگار هجرانم * كه خون دل همه پيدا ز رنگ و روى من است تو گرم ، باد گران باش و مىگريز از من * كه برف سردم و سردى به گفت‌وگوى من است چون مرغكان مهاجر ، غريب اين چمنم * به دور از افق اين كرانه كوى من است

ز راه پنجره . . .

ز راه پنجره روزى پرنده‌اى غافل * فرود آمد و بنشست در سرايم باز نگاه كرد و سراسر ، سراچه را چو قفس * بديد با پروبالش منازع و ناساز به پشت پنجره ياران ، ديگرش بودند * كنار هم ، همه گرم و گرامى و انباز به شيشه سر زد و فرياد كرد و مويه ، ولى * نيافت راه گريزى به مويه و آواز دلم گرفت و براى رهايىاش آخر * به مهربانى كردم در سراچه فراز من آن پرنده‌ام و اين جهان سراى غم است * به غفلت آمده‌ام اندر اين اين سراى مجاز كجاست دست اجل ؟ تا به مهربانى خود * درى گشايد و بدهد مرا شبى پرواز