به ازدحام . . .
به ازدحام مهآلود بيشه وا كردند * دريچهاى كه به رويم هميشه وا كردند
به طعنهام - كه مرا بود گفتوگو با ابر - * زبان سرد پر از زخم تيشه وا كردند
هزار دكّه به بازارگرمى تزوير * دريغ ! مردم نيرنگپيشه وا كردند
نكرد دست و نفسهايشان غبارى پاك * به سنگ عقدهء شفّاف شيشه وا كردند
فروفتاده به خاك مذلّتاند آنان * كه پايبندى خود را به ريشه وا كردند
به شعر نازم و گريه ، كه اين دو يكّه فقط * گره ز بغض نهانم هميشه وا كردند
باز آى . . .
باز آى ! كه از لبت شرابى نوشم * وز گردش چشمت آفتابى نوشم
باور مكن از دوست كه بىخاطرهات * حتّى - به خدا - جرعهء آبى نوشم
تا بوى . . .
تا بوى خوشى ز جانبى مىخيزد * دل طرح رسيدن تو را مىريزد
در كنج دريچههاى چشمم هر شب * فانوسى از اشك ، بىفروغ آويزد
به صحراها . . .
به صحراها فتاده باز را هم * گرفته آسمان از دود آهم