تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 583

مساهمون:

ص٥٨٣
آنچه از من به ياد مىماند * مثل افسانه در كتاب ، دروغ يا كه بىجان به كنج ديوارى * عكسى از من درون قاب ، دروغ

با تو بودن . . .

با تو بودن موج دريا بودن است * پاى تا سر شور و غوغا بودن است بودن امّا ، بودنى پروازگون * پر گشودن ، اوج‌پيما بودن است مثل چشمه ، چشمه‌هاى آب و نور * روشن و پاك مصفّا بودن است رودوار ، آهسته سوى دشت‌ها * رفتن و جارى و پويا بودن است ريختن از دوش برف يأس‌ها * گرم اميد و شكوفا بودن است چون درختى زير باران بهار * سبز و نورآذين سراپا بودن است بىتو تنهايى و نابوديست ، بود * با تو بودن‌هام ، تنها بودن است

دانى كه چيست . . .

دانى كه چيست در نفس آن ستيغ سبز ؟ * پژواك جنگلى كه كشيده‌ست جيغ سبز تا انتهاى آبى آن اوجِ سرخِ باز * دستان ما و دامن تو ، اى ستيغ سبز وارونه بُغضِ جنگل درد خموش ماست * اين پر ز رعد و برق شتابنده ميغ سبز تكرار نام خوب تو دارد به لب درخت * با آن هزار گونه زبان بليغ سبز ديگر اميد هيچ شكوفايىام نماند * آه اى بهار گمشده ! آه اى دريغ سبز ! بيرون كش از نيام هزاران هزار شاخ * بر زردى هميشهء اين بيشه ، تيغ سبز

هنوز . . .

هنوز ديدن روى تو آرزوى من است * هنوز بغض نهان تو در گلوى من است