آنچه از من به ياد مىماند * مثل افسانه در كتاب ، دروغ
يا كه بىجان به كنج ديوارى * عكسى از من درون قاب ، دروغ
با تو بودن . . .
با تو بودن موج دريا بودن است * پاى تا سر شور و غوغا بودن است
بودن امّا ، بودنى پروازگون * پر گشودن ، اوجپيما بودن است
مثل چشمه ، چشمههاى آب و نور * روشن و پاك مصفّا بودن است
رودوار ، آهسته سوى دشتها * رفتن و جارى و پويا بودن است
ريختن از دوش برف يأسها * گرم اميد و شكوفا بودن است
چون درختى زير باران بهار * سبز و نورآذين سراپا بودن است
بىتو تنهايى و نابوديست ، بود * با تو بودنهام ، تنها بودن است
دانى كه چيست . . .
دانى كه چيست در نفس آن ستيغ سبز ؟ * پژواك جنگلى كه كشيدهست جيغ سبز
تا انتهاى آبى آن اوجِ سرخِ باز * دستان ما و دامن تو ، اى ستيغ سبز
وارونه بُغضِ جنگل درد خموش ماست * اين پر ز رعد و برق شتابنده ميغ سبز
تكرار نام خوب تو دارد به لب درخت * با آن هزار گونه زبان بليغ سبز
ديگر اميد هيچ شكوفايىام نماند * آه اى بهار گمشده ! آه اى دريغ سبز !
بيرون كش از نيام هزاران هزار شاخ * بر زردى هميشهء اين بيشه ، تيغ سبز
هنوز . . .
هنوز ديدن روى تو آرزوى من است * هنوز بغض نهان تو در گلوى من است