انتظار
جانا مسيحايى دمت ، صد مرده را جان مىشود * بىشكّ ز يمن مقدمت ، عالم گلستان مىشود
آمد بهار و رفت دى ، اى نامى فرخنده پى * از پرتو نور تو كى ، دنيا چراغان مىشود ؟
دست من و دامان تو ، جانم فداى جان تو * با دست پراحسان تو ، هر مشكل آسان مىشود
لختى بيا اى ماهرو ! از حال ما كن جُستوجو * از عطر زلف مشكبو ، اين كلبه رضوان مىشود
گيرم كه در دشت و دمن ، باشد بسى سرو و سمن * همچون تو حاشا پيش من ، سروى خرامان مىشود
اى قائد نوع بشر ! گر افتدت روزى گذر * بر درد ما با يك نظر ، بىوقفه درمان مىشود
يوسفخطانِ كوى تو ، محو كمان ابروى تو * اندر قبال روى تو ، خورشيد پنهان مىشود
اى كنز خوبان را گهر ! بر كوى ما آيى اگر * اين « والهء » شوريدهسر ، پيش تو قربان مىشود
چهر يار
هركه را ديدهء دل چشم بصيرت كور است * ز خط كاملهء حقّ و حقيقت دور است
دل آلوده نه جايى به جمالاللّهيست * چهر يار از نظر اهل خطا مهجور است
پرتو نور ، به هر منزل و مأوا نرسد * كه تجلّىگه نور احديّت ، طور است
زنگ آيينهء دل را به عبارت بزداى * سير اوج ملكوتى اگرت منظور است
خرّم آن دل كه بُوَد منبع و گنجينهء نور * دل چو بىغش بوَد آن منشأ مهر و نور است
سالكان ره جانان دل روشن دارند * نكند درك معانى ، چو دلى ممهور است
هركه را نعمت ادراك و بصيرت دادند * همه احوال ظفر يافته و منصور است
روى خورشيد كجا درك كند شبپره چشم * رخ جانانه ز آلودهنظر مستور است
كوردل را نه سزا حظّ عبادات ، چنانك * بلبل از غلغلهء زاغ و زغن رنجور است
« والها » طلعت جانان دلآگه بيند * هركه را هست چنين ديده و دل ، مسرور است