تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 574

مساهمون:

ص٥٧٤
از جام وجودشان چو سرمست شديد * بر حال منِ خمار ، انديشه كنيد
*
از ما كه گذشت ، زندگى آهى نيست * اين كوه غم و درد به‌جز كاهى نيست بر چهره زنخدان تو جز چاهى نيست * جز اينكه بيفتيم در آن راهى نيست
*
از ما كه گذشت ، تار چون شد دل شب * هم‌نالهء ناى و ارغنون شد دل شب تا در رگ روز ، جان دواند هردم * از نالهء عاشقان چون شد دل شب
*
از ما كه گذشت ، شب پگاهى دارد * اين زلف سيه ، چه قرص ماهى دارد ! بر كنگرهء شوق نوشتند به زر * هر تاريكى ، به صبح راهى دارد
*
از ما كه گذشت ، مست چشمان تو بود * دامن‌كش و خودپرست چشمان تو بود دستى كه شراب را به ما داد عمرى * حاشا ! كه نبود دست ، چشمان تو بود
*
از ما كه گذشت ، گر كشم چشم تو را * خون‌ريز و خراب و گر كشم چشم تو را ساقى صبا ! ناز ميا ، درد مريز * يك غمزه بيا ، كه سركشم چشم تو را
*
از ما كه گذشت ، ناز دارد ، بگذر * سوز و غم جانگداز دارد ، بگذر خواهى كه بگويمت هنوز از غم عشق * اين رشته سر دراز دارد ، بگذر

افق اميدوارى

همه صبح نور بارى ، افق اميدوارى ! * كه بر آسمانِ خوشبخت ستاره‌ها سوارى