تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 548

مساهمون:

ص٥٤٨
بهارى بود و شب‌بويى ، « خزان » زد بر تن شب‌بو * شكوه شادى شب‌بو ، بهاران مىشود پيدا

من و قو

مرگ قو را بر دل درياى لرزان ديده‌ايد * ناز مرگش را بر امواج خروشان ديده‌ايد ؟ ز آنكه از آهش نگردد هيچ‌كس آگاه * او تنها به دريا مىزند . مىنشيند ساكت و آرام بر ساحل‌هاى دور * مىسپارد اشك‌هاى بىگناهى و غرورش را بر امواج بلور . * آن زمان پر مىشود از بوى مرگ آغوش قو ز آن سپس مستانه و آزاده خود را مىچكد بر دشت موج . * مرگ قو و مرگ من هر دو يكيست : مرگ قو در سينهء دريا و در * ماتم‌سراى پيچ‌وتاب آب‌هاست مرگ من از داغ ناپيداى دل * از زخم سوز آه‌هاست .