سوگند به يوسف
نكرده گناهم ، به يوسف قسم * و گرنه ، خدا را ، به چاهم كنيد
ز هجران ، چو ليلى تك افتادهام * به موى سيه ، روسياهم كنيد
به مژگان ليلى درافتادهام * مواجه به صفّ سپاهم كنيد
من و هجر شيرين چو فرهادِ درد * حوالت به چشمان ماهم كنيد
چو دور از لب يار افتادهام * به نفرين بوسه گواهم كنيد
سراسر پر از بال پروانهام * به شمع و به آتش پناهم كنيد
« شبى طبق آيين پروانهها » * بسوزيد و آنگه تباهم كنيد
چو « نىداود » ار مىكُشيدم به عشق * نوازش ، ولى گاهگاهم كنيد
بهاران مىشود پيدا
بيفشان اشكى از مژگان ، بشوى آن باغ رنگين را * صفاى نرگس زيبا ، ز باران مىشود پيدا
بكش درد فراقى را ، چو افتادى به دلدارى * بهاى عاشق عاشق ، ز هجران مىشود پيدا
چه خواهى يارى از ياران ؟ ز ياران فتنه مىخيزد * كه رنجاندن و رنجيدن ، ز ياران مىشود پيدا
بيفشان گيسوى افشان ، چو بيدى بر سر و رويم * پريشان چون شود گيسو ، « پريشان » مىشود پيدا
ندانستم كه داغ دل ، ز دورى از وطن باشد * كه دورى از وطن هم خود ز حرمان مىشود پيدا
براى همچو من عاشق ، جدايى لحظهء مرگ است * و گرنه عاشق رسوا ، فراوان مىشود پيدا