تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦
چو « نىداود » حيرانم از اين فكرت كه اى بلبل * چرا ننشسته بر گل ، عمر پرپر مىكند شبنم ؟
به يادبود شادروان استاد محمّد تقى بهار ( ملك‌الشّعراء )

بهار عاشقان

بسترى از برگ گل‌هاى سحر دارد بهار * بالشى از خون گل بهتر ز پر دارد بهار خود بهار عاشقان است و خزان عارفان * هم بهار و هم خزان را زير سر دارد بهار شايد از هجران ياران خون حسرت مىخورد * يا كه در رگ‌هاى خود خون جگر دارد بهار ازچه‌رو الهام‌بخش عاشقان است اين حزين * شايد از سوز دل عاشق ، خبر دارد بهار يا كه دورى از وطن دارد ، چنين افسرده‌اى * يا كه شايد خود ، عزيزى در سفر دارد بهار از گداز عشق و هستى داغ دارد بر تنش * از كنار چشم من گويى گذر دارد بهار تا كه با « مرغ سحر » آغشته شد گل‌واژه‌اش * شعر « نىداود » را هم خود به بر دارد بهار

اشك معشوق

از صداى آه ما شام غريبان ساختند * از دعاى نيمه‌شب برگشته مژگان ساختند آن‌قدر يوسف‌صفت اشك نجابت ريختيم * تا زليخاگونه ، آن چاه زنخدان ساختند شور اشك ما چنان بر گونه‌ات زيبا فتاد * كز وجودت سبزه و ابر فراوان ساختند گر چو پروانه به گرد شمع‌ها ما نيستيم * شمع‌ها را پس چرا سردرگريبان ساختند ؟ آن‌قدر ما آفرين‌گويان ، تو را بنواختيم * تا ز اندام خوشت ، سرو خرامان ساختند از نهاد وامق عاشق ، دو صد اندوه و آه * بهر عذرا سينه و چاك گريبان ساختند آه شيرين ، دامن فرهاد را در خون كشيد * بيستون را لاله‌زار هم بيابان ساختند بس‌كه من با تو ز شعر نيلگونه دم زدم * از دو چشمت نرگس و ياقوت الوان ساختند انتظار تلخ من ، از حدّ طاقت دور بود * زين سبب از طاقتم يعقوب كنعان ساختند از پريشان حالى اشعار « نىداود » بود * كان دو زلف نسترن‌بو را پريشان ساختند