چو « نىداود » حيرانم از اين فكرت كه اى بلبل * چرا ننشسته بر گل ، عمر پرپر مىكند شبنم ؟
به يادبود شادروان استاد محمّد تقى بهار ( ملكالشّعراء )
بهار عاشقان
بسترى از برگ گلهاى سحر دارد بهار * بالشى از خون گل بهتر ز پر دارد بهار
خود بهار عاشقان است و خزان عارفان * هم بهار و هم خزان را زير سر دارد بهار
شايد از هجران ياران خون حسرت مىخورد * يا كه در رگهاى خود خون جگر دارد بهار
ازچهرو الهامبخش عاشقان است اين حزين * شايد از سوز دل عاشق ، خبر دارد بهار
يا كه دورى از وطن دارد ، چنين افسردهاى * يا كه شايد خود ، عزيزى در سفر دارد بهار
از گداز عشق و هستى داغ دارد بر تنش * از كنار چشم من گويى گذر دارد بهار
تا كه با « مرغ سحر » آغشته شد گلواژهاش * شعر « نىداود » را هم خود به بر دارد بهار
اشك معشوق
از صداى آه ما شام غريبان ساختند * از دعاى نيمهشب برگشته مژگان ساختند
آنقدر يوسفصفت اشك نجابت ريختيم * تا زليخاگونه ، آن چاه زنخدان ساختند
شور اشك ما چنان بر گونهات زيبا فتاد * كز وجودت سبزه و ابر فراوان ساختند
گر چو پروانه به گرد شمعها ما نيستيم * شمعها را پس چرا سردرگريبان ساختند ؟
آنقدر ما آفرينگويان ، تو را بنواختيم * تا ز اندام خوشت ، سرو خرامان ساختند
از نهاد وامق عاشق ، دو صد اندوه و آه * بهر عذرا سينه و چاك گريبان ساختند
آه شيرين ، دامن فرهاد را در خون كشيد * بيستون را لالهزار هم بيابان ساختند
بسكه من با تو ز شعر نيلگونه دم زدم * از دو چشمت نرگس و ياقوت الوان ساختند
انتظار تلخ من ، از حدّ طاقت دور بود * زين سبب از طاقتم يعقوب كنعان ساختند
از پريشان حالى اشعار « نىداود » بود * كان دو زلف نسترنبو را پريشان ساختند