دو چشم پنجره
به آب ديده زدودم غبار و ، باز خبر نيست * از آن مسافر دريا اگرچه اهل حضر نيست
دو چشم پنجره حتّى سپيد گشت و نيامد * شكست شيشهء طاقت ، چرا كه راهگذر نيست
كمينه درد دل ما جگرخراشترين است * و هيچ درد غريبى بهسان زخم جگر نيست
به روى نخل اميدم كلاغ و بوم نشستند * شكسته قلب و غرورم ، شكستهبند مگر نيست !
اگرچه فصل زمستان گذشت از سر ما ، ليك * به روى شانهء شعرم مگو كه زخم تبر نيست
سبد سبد غزل من در انتظار تو پژمرده * كنون كه زرد خزانم ، بيا كه فصل سفر نيست
هزار مرتبه مُردم در انتظار ظهورت * به آب ديده زدودم غبار و ، باز خبر نيست
من از كجا ، شعر از كجا
يك نفر آمد و ذهنم را غزلآلود كرد * زخمهاى كهنهام را ناگهان مشهود كرد
گفت يك امشب بيا عادت به رسمى تازه كن * لاجرم هر عادتى را بافتم ، او پود كرد
از مدار وهم تا باور همين « من » مانده بود * بىتكلّف گفت : بايد خويش را نابود كرد
خواستم باور كنم من از كجا ، شعر از كجا * يك نفر آمد و ذهنم را غزلآلود كرد
شعر سبز نجابت
فكر مرا بهسوى صداقت روانه كرد * وقتى جنون ذوق مرا شاعرانه كرد
با شعرهاى سبز نجابت رسيده بود * ذوق جوان و ذهن مرا پرجوانه كرد
بر روح زخمخوردهء شعرم ز روى مهر * دستى كشيد و شعر مرا عاشقانه كرد
روزى كه زير سايهء فكرش دلم نشست * درد نهان ، شعر مرا جاودانه كرد
با فكر زرد كوچ از اينجا عبور كرد * بغض غريب آينهها را بهانه كرد
گفتم دواى غربت من در حضور توست * اين آخرين نياز مرا هم روا نكرد
بىاو پر از بهانهء دلتنگىام هنوز * يادش به خير ! آنكه مرا پربهانه كرد