تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠

دو چشم پنجره

به آب ديده زدودم غبار و ، باز خبر نيست * از آن مسافر دريا اگرچه اهل حضر نيست دو چشم پنجره حتّى سپيد گشت و نيامد * شكست شيشهء طاقت ، چرا كه راهگذر نيست كمينه درد دل ما جگرخراش‌ترين است * و هيچ درد غريبى به‌سان زخم جگر نيست به روى نخل اميدم كلاغ و بوم نشستند * شكسته قلب و غرورم ، شكسته‌بند مگر نيست ! اگرچه فصل زمستان گذشت از سر ما ، ليك * به روى شانهء شعرم مگو كه زخم تبر نيست سبد سبد غزل من در انتظار تو پژمرده * كنون كه زرد خزانم ، بيا كه فصل سفر نيست هزار مرتبه مُردم در انتظار ظهورت * به آب ديده زدودم غبار و ، باز خبر نيست

من از كجا ، شعر از كجا

يك نفر آمد و ذهنم را غزل‌آلود كرد * زخم‌هاى كهنه‌ام را ناگهان مشهود كرد گفت يك امشب بيا عادت به رسمى تازه كن * لاجرم هر عادتى را بافتم ، او پود كرد از مدار وهم تا باور همين « من » مانده بود * بىتكلّف گفت : بايد خويش را نابود كرد خواستم باور كنم من از كجا ، شعر از كجا * يك نفر آمد و ذهنم را غزل‌آلود كرد

شعر سبز نجابت

فكر مرا به‌سوى صداقت روانه كرد * وقتى جنون ذوق مرا شاعرانه كرد با شعرهاى سبز نجابت رسيده بود * ذوق جوان و ذهن مرا پرجوانه كرد بر روح زخم‌خوردهء شعرم ز روى مهر * دستى كشيد و شعر مرا عاشقانه كرد روزى كه زير سايهء فكرش دلم نشست * درد نهان ، شعر مرا جاودانه كرد با فكر زرد كوچ از اينجا عبور كرد * بغض غريب آينه‌ها را بهانه كرد گفتم دواى غربت من در حضور توست * اين آخرين نياز مرا هم روا نكرد بىاو پر از بهانهء دل‌تنگىام هنوز * يادش به خير ! آنكه مرا پربهانه كرد