كمند عاطفه در كار صيد معنى كن * كه هيچكس چو تو شيرين بر آهوان نزند
چنين كه رونق بازار ، شعر ناب تو بود * بگو بر اوج فلك ، مشترى دكان نزند
شراب رندى و عشقت نثار ياران باد * كه آشناى تو جز بادهء روان نزند
به گلشنى كه تواش بلبل غزلخوانى * عجب كه طبع كجم مُهر بر دهان نزند !
در ستايش تو كه شهيدى !
تو شكستى ، زمين به سوگ نشست * روح آيينه در سكوت شكست
ماه ، آغازِ بىقرارى كرد * بر افق سر نهاد و زارى كرد !
ريشه لرزيد و شاخه زار گريست * باغ زخمى شد و بهار گريست
روح سبزينه در گياه افسرد * تيغه زد نيستى و جنگل مُرد
آب بر دوش صخره هقهق كرد * چنگ زد خاك ساحل و دق كرد
كوه را در عروج خواب گرفت * قلّه استاد و مرگ ، قاب گرفت
بر لب رود ، تشنگى روييد * باد در مرگِ روشنى موييد
*
تو شكستى و خسته بود دلم * واى بر من ! نشسته بود دلم
چشمت آن شب مرا صدا مىكرد * دلم ، افسوس ، پابهپا مىكرد
من گرفتار ديو « من » بودم * پايبندِ حصار تن بودم
ماندم و در سكوت ، سنگ شدم * زخمى تهمت درنگ شدم
روح پاييز ريشه در من داشت * آه اگر عشق تيشه در من داشت !
آه اگر عشق مىسرود مرا * آه اگر عشق مىربود مرا !
*
در سكوت شبانه راز از توست * خفّت خاك ، سرفراز از توست
سرو اگر شوق رستنى دارد * ريشه را در دل تو مىكارد
خاك اگر تابناك و رؤياييست * سِحر چشم تو را تماشاييست