گوهر يگانه
به بيستون دلم هاىوهوى مجنون كن * ز شور ليلى شيرين قبيله دلخون كن
بريز خون دلم را بر اين كرانهء سرخ * بهاى زيستنم ، اى زمانه ! افزون كن
تفؤلى به طرب مىزند دلم زين غم * ز چنگ قامت من ساز خود به قانون كن
خبر دهيد به ساقى كه تا خطِ « بغداد » * شراب سركش خونم به جام كارون كن
ز اشتياق « بخارا » شكفتهام ، اى چشم ! * كنار و بستر من رشك رود جيحون كن
قرابهايست تهى ، اين كبود ديرآهنگ * ميى ز جام سحر در گلوى گردون كن
سر از كمند افق دركش و به خنجر عشق * رداى از رزق اين تيرهپوش گلگون كن
ز شرق خاطرم اى گوهر يگانه برآى ! * جمال مهر بتابان ، ستاره افسون كن
آفتابپرست
گر از جمال تو مىلافد آفتاب ، كه هستم * خبر دهيد به عالم ، كه آفتابپرستم
به شكوه هيچ نگويم ، ولى ز كشت محبّت * به غير خرمن محنت چه حاصليست به دستم ؟
من آن غريبترين موج اين سواحل رنجم * كه سر به صخرهء درد تو كوفتم ، بشكستم
مگر كه جذبهء مهرت كشانَدم به مدارى * ستارهوار در آفاق انتظار نشستم
نگاه ملتمسم را به تاب چشم تو دادم * اگر كه كوه بلندم ، و گر كه درّهء پستم
نياز باده و گل نيست سرخوشان غمت را * كه مست زمزمهء جويبار باغ الستم
به حافظ
شميم گلشن جانان گرت به جان نزند * چگونه ناى تو جز نغمهء جنان نزند ؟
از آتشى كه تو را شمع دل زبانه گرفت * كمينه شعلهء آن مهر آسمان نزند
تو صبح ناب كلامى ، تو ظهر داغ كمال * سزد كه پيش تو خورشيد سايبان نزند
چراغ شعر بياويز بر رواق فلك * كه مهر سايه بر آفاق كهكشان نزند
صفاى گوهرى عشق باد ! كاندر دهر * چو نقش گوهر نابت به هيچ كان نزند