تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥
برخيز و از كلالهء شب تاج زر بگير * و آتش به خيمه‌گاه كبودِ « اگر » بزن خيزاب خشمگين سحر باش و جوش كن * رنگ شفق به سايهء ديوار و در بزن دل ، گير از آن كرانهء دلگير و سر برآر * لختى بر اين كرانهء خون بال‌وپر بزن آيينه‌سار نوشگه‌ات را سراب كن « 1 » * داغى هم از شرار عطش بر جگر بزن بر شاخهء عقيم زمان برگ و بر ببار * بر خار خشك عاطفه ، زخم تبر بزن باران خود به چشم سياه افق بپاش * وز ناى چاك‌چاك ، نواى سحر بزن

شور انا الحقّ

جارى ناب چشم تو ، طعنه به آب مىزند * وسوسهء لطافتش ، راه به خواب مىزند پر چو كشد به جُست‌وجو ، روح پرنده‌ات ز سر * شب من كمانه‌اش ، خطّ شهاب مىزند تا به زبان گشوده‌اى ، قفل تكلّم سحر * پيش تو مرغ باغ ما ، بانگ غراب مىزند در شرر سپيده‌دم ، شور انا الحقّ روان * بر سرِ دارِ عافيت ، عقل شراب مىزند بو كه ز ديده بسترد : گرد خمار صبحدم * بر رخ ما ز بيخودى ، ابر ، گلاب مىزند تا شنود ز ناى تو ، نغمگى ملايمك * چنگىِ دل به هر غزل ، نغمهء ناب مىزند

خار غم

چنين كه چشم تو در خون رود به كينهء دل * چگونه سر نكشد خارِ غم ز سينهء دل ؟ به آب ديده مگر شُست‌وشو كنم همهء عمر * كه سنگ حادثه بشكست آبگينهء دل به صد فسانه ربودى قرارم از دل و ، نيست * به غير حسرت ايّام در خزينهء دل ز هاىهوى عسس خوفِ گيرودارى نيست * كه دور خنجر و خون است در مدينهء دل به دارِ غصّه ، دلم آفتاب را مانَد * كه بر مدار تحيّر رود ، قرينهء دل
هامش
( 1 ) -« آب كم جو ، تشنگى آور به دست . . . * تا بجوشد آبت از بالا و پست »مولوى