برخيز و از كلالهء شب تاج زر بگير * و آتش به خيمهگاه كبودِ « اگر » بزن
خيزاب خشمگين سحر باش و جوش كن * رنگ شفق به سايهء ديوار و در بزن
دل ، گير از آن كرانهء دلگير و سر برآر * لختى بر اين كرانهء خون بالوپر بزن
آيينهسار نوشگهات را سراب كن « 1 » * داغى هم از شرار عطش بر جگر بزن
بر شاخهء عقيم زمان برگ و بر ببار * بر خار خشك عاطفه ، زخم تبر بزن
باران خود به چشم سياه افق بپاش * وز ناى چاكچاك ، نواى سحر بزن
شور انا الحقّ
جارى ناب چشم تو ، طعنه به آب مىزند * وسوسهء لطافتش ، راه به خواب مىزند
پر چو كشد به جُستوجو ، روح پرندهات ز سر * شب من كمانهاش ، خطّ شهاب مىزند
تا به زبان گشودهاى ، قفل تكلّم سحر * پيش تو مرغ باغ ما ، بانگ غراب مىزند
در شرر سپيدهدم ، شور انا الحقّ روان * بر سرِ دارِ عافيت ، عقل شراب مىزند
بو كه ز ديده بسترد : گرد خمار صبحدم * بر رخ ما ز بيخودى ، ابر ، گلاب مىزند
تا شنود ز ناى تو ، نغمگى ملايمك * چنگىِ دل به هر غزل ، نغمهء ناب مىزند
خار غم
چنين كه چشم تو در خون رود به كينهء دل * چگونه سر نكشد خارِ غم ز سينهء دل ؟
به آب ديده مگر شُستوشو كنم همهء عمر * كه سنگ حادثه بشكست آبگينهء دل
به صد فسانه ربودى قرارم از دل و ، نيست * به غير حسرت ايّام در خزينهء دل
ز هاىهوى عسس خوفِ گيرودارى نيست * كه دور خنجر و خون است در مدينهء دل
به دارِ غصّه ، دلم آفتاب را مانَد * كه بر مدار تحيّر رود ، قرينهء دل
هامش
( 1 ) -« آب كم جو ، تشنگى آور به دست . . . * تا بجوشد آبت از بالا و پست »مولوى