بگويم ارچه « گذرگاه عافيت تنگ است » « 1 » * به استوارى دل در ميانه بايد بود
شكوهِ بارشِ مهر تو اى نگار كجاست ؟ * كه در پناه تو - اى تو يگانه ! - بايد بود
چو بستهاند ز هر سو دريچهء فرياد * حكايتيست اگر در زمانه بايد بود
ستارهچينى
گر چشم يار راه زند بر سوار شب * تا شهر آفتاب روم از ديار شب
من عاشق شكفتن نورم كه بىامان * تيغ از نيام خشم درآرم به كار شب
ما گلبنان سايهء گلخانهء نيستيم * خاريم بر به ديدهء امّيدوار شب
داند اگرچه نيست شكيبى مرا ز دوست * در گيرودار ماندگى روزگار شب
خواند به راستاى فسون ، ديو هرزگى * در گوش ما فسانهء بىاعتبار شب
من خامشم اگرچه ، گويم به خويشتن * در هاىهوى نعرهء ناسازوارِ شب :
گر دست دوست همّت جانانهاى كند * چينم گل ستاره من از شاخسار شب
ناى خروس
مسحور چشمهسار نگاهت ، نگاه من * اى جوشش ستاره به شام سياه من !
از خشكسال حادثهات ، هيچ غم مباد * بالنده زوست پيكر خشك گياه من
صيدم ستاره بود ، فسوسا ! اگر نبود * شب گريههاى ابر به روز تباه من
يارا ! گَرَم به خانهء خورشيد مىبرى * شبتاب آذرخش بيفشان به راه من
سيلاب پرخروش نگاهت ز پايه كَند * سردِ سكون ريخته بر جانپناه من
خاموش چون بمانم زين هاىوهوى درد * ناى خروس چاك زند قلبگاه من
غزل تشنگى
برخيز و بر كنام فلق شعله در بزن * يعنى به زخم كهنهء جان نيشتر بزن
هامش
( 1 ) -« جريدهرو ، كه گذرگاه عافيت تنگ است . . . * پيالهگير ، كه عمر عزيز بىبدل است »حافظ