تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 534

مساهمون:

ص٥٣٤
بگويم ارچه « گذرگاه عافيت تنگ است » « 1 » * به استوارى دل در ميانه بايد بود شكوهِ بارشِ مهر تو اى نگار كجاست ؟ * كه در پناه تو - اى تو يگانه ! - بايد بود چو بسته‌اند ز هر سو دريچهء فرياد * حكايتيست اگر در زمانه بايد بود

ستاره‌چينى

گر چشم يار راه زند بر سوار شب * تا شهر آفتاب روم از ديار شب من عاشق شكفتن نورم كه بىامان * تيغ از نيام خشم درآرم به كار شب ما گلبنان سايهء گلخانهء نيستيم * خاريم بر به ديدهء امّيدوار شب داند اگرچه نيست شكيبى مرا ز دوست * در گيرودار ماندگى روزگار شب خواند به راستاى فسون ، ديو هرزگى * در گوش ما فسانهء بىاعتبار شب من خامشم اگرچه ، گويم به خويشتن * در هاىهوى نعرهء ناسازوارِ شب : گر دست دوست همّت جانانه‌اى كند * چينم گل ستاره من از شاخسار شب

ناى خروس

مسحور چشمه‌سار نگاهت ، نگاه من * اى جوشش ستاره به شام سياه من ! از خشكسال حادثه‌ات ، هيچ غم مباد * بالنده زوست پيكر خشك گياه من صيدم ستاره بود ، فسوسا ! اگر نبود * شب گريه‌هاى ابر به روز تباه من يارا ! گَرَم به خانهء خورشيد مىبرى * شب‌تاب آذرخش بيفشان به راه من سيلاب پرخروش نگاهت ز پايه كَند * سردِ سكون ريخته بر جان‌پناه من خاموش چون بمانم زين هاىوهوى درد * ناى خروس چاك زند قلبگاه من

غزل تشنگى

برخيز و بر كنام فلق شعله در بزن * يعنى به زخم كهنهء جان نيشتر بزن
هامش
( 1 ) -« جريده‌رو ، كه گذرگاه عافيت تنگ است . . . * پياله‌گير ، كه عمر عزيز بىبدل است »حافظ