خاصّى نيست و جدال نو و كهنه نيز به نظر من جدال با شمشيرهاى چوبى و سپرهاى كاغذى است ، زيرا شعرى كه كهنه بشود شعر نيست ؛ آنكه شعريّت داشته باشد هميشه نو مىماند . »
نويرى در سرودن انواع شعر از توانائى كافى برخوردار است امّا طبعش بيشتر به غزلسرائى مايل مىباشد .
نويرى در زمينهء كارهاى تحقيقى نيز بيكار نمانده و ديوان اشرف ( ملّا سعيد مازندرانى از شاعران دورهء صفويه ) را به عنوان رسالهء پايان تحصيلات دورهء فوق ليسانس ادبيّات خود تصحيح و آمادهء چاپ كرده است .
غزل ياد
زلال ياد تو در باغ باورم جاريست * چنانكه خون بهاران به پيكرم جاريست
تو از كرانهء خاور چو آفتاب بتاب * كه شور چشمهء خورشيد در سرم جاريست
دگر ز مستى جاويد سر نمىتابم * كه ناز بادهء چشمت به ساغرم جاريست
چنين كه مىگذرى با سمند سركش كبر * شكوه روشنِ پرواز در پَرَم جاريست
به روشنان سرشكم نگاه كن ، كاينك * به شوق پاى تو از ديدهء ترم جاريست
دل از شرار محبّت چنان در آتش سوخت * كه شعلههاى سخن تا به دفترم جاريست
مگر به باد فشاندى تو گيسوان بلند * كه بوى عشق در آفاقِ منظرم جاريست
ز نوشخند تو تا صبح رستخيز بزرگ * به لب ترانهء شيرين و شكرم جاريست
بارش مهر
اگر كه خون شفق را نشانه بايد بود * به دست خشم سحر ، تازيانه بايد بود
به جانگزايى پاييز در نشيمن خاك * اميد رويش گل را بهانه بايد بود
هرآنكه موج و شش ، هاىوهوى رفتنهاست * به همنوايى راهش ترانه بايد بود
به رغم گفتهء حافظ « اگرچه گستاخيست * در آن حريم كه قامت كمانه بايد بود »