رهگذر
آخر اين دان كه به ديوانهسرا رهگذرم * بسكه از صبح به شب فكر تو بودى به سرم
يكنفس نيست يكى عشق تو مجنون نشوم * آنكه مجنون سر و وصل تو بودهست منم
عهدشكن
و آن دم كه نباشى ز برم ، عهد كنم * در دفع گناه خويشتن جهد كنم
و آن لحظه كه مهر و روى مستت بينم * عهد را بشكنم و ز پيش خود طرد كنم
خون دل
اين همه لاله كه بر دشت و دمن بنياد است * همگى سرخ مى و خون دل فرهاد است
من كه شيرين تو گشتم به تمنّاى دلت * نخورى خون دلم ، خون دلت بر باد است
عشق تو
از عشق تو من هلاك خواهم گشتن * چون لالهء سينهچاك خواهم گشتن
لِاللّه اگر بخواهىام خاك شوم * مىسوزم و پاك خاك خواهم گشتن
يار حسين
ما خادم كوى دلبر و مولاييم * يك قطره بُديم ، حال چون درياييم
پرسند ز چيست ، اين همه مستى ما ؟ * ما يار حسين و يار عاشوراييم
وفا
من پيرهن وفا به تن پوشيدم * خشكيده لبت به بوسهاى نوشيدم
بر تارك گونههاى اشكآلودت * بشكفتم و همچو لالهاى روييدم