كاش مىشد لحظهء پيوند را * قاب گيريم و چنان ديبا كنيم
كاش مىشد تا رخ دلدار را * دست گيريم و به آن سودا كنيم
كاش مىشد تا شراب وصل را * سركشيم و در جهان غوغا كنيم
كاش مىشد مى نيوشيم و دمى * جام « نوشين » را به سر سودا كنيم
شيواى من
رفتى و من تنها شدم ، شيواى من ، شيداى من * دشتى پر از غوغا شدم ، شيواى من ، شيداى من
با ديدنم يكبار تو ، معنا شدى با ديدنت * صد بار من معنا شدم ، شيواى من ، شيداى من
رازى كه در دل داشتى ، بر سينهام بنگاشتى * آبىتر از دريا شدم ، شيواى من ، شيداى من
اكنون كجا برخفتهاى ؟ همچون گل نشكفتهاى * برخيز بىپروا شدم ، شيواى من ، شيداى من
اى لالهء بىباورم ! خاكت كنون شد بر سرم * سر دادم و سودا شدم ، شيواى من ، شيداى من
آرى ! تو ساغر بودى و ، حالا تويى لبريز ميى * نوشيدمت ، معنا شدم ، شيواى من ، شيداى من
رفتى كه من شيوا شوم ، جامى پر از امّا شوم * حالا بيا ، شيوا شدم ، شيواى من ، شيداى من
قرآن چشمت
هر شب براى ديدنت يك سجده مىآرم بهجا * شايد بيايى لحظهاى ، در خواب من ، اى بىوفا
قرآن پاكت چشم تو ، صد آيه دارد بر دلم * محراب پاكت دامنت ، يادآور ياد خدا
تو در ميان قلب من ، صد تكيهگاه باورى * چشمان پاك و مؤمنت ، چشمان پاك و بىريا
باور ندارى لحظهها ، ديگر حريم پاك توست * باور ندارى عشق تو ، در من نهد عشق خدا
گر خواستى جانم بيا ، هم دين و ايمانم بيا * تا جان دهم در دامنت ، جانم فدا جان تو را
كاش مىشد . . .
كاش مىشد با خدا همراز شد * لحظهاى با مهر او دمساز شد
كاش مىشد عشق را افزون كنيم * كينه را از هر دلى بيرون كنيم