تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 529

مساهمون:

ص٥٢٩
آن‌قدر نوازى تو مرا با مهرت * كز شرم به خود نالم و از اين كارم با هر قدمم راه تو را مىجويم * كو معبد من ؟ عابد شب‌پيمايم تو كعبهء اسرارى و غمّاز منم * من سرّ تو را به عاشقان بنمايم شب تا به سحر ذكر تو بر لب دارم * اى شاهد من ! جام تو برمىدارم با جرعهء مى سوى لبت مىآيم * تا لعل لبت را به گرو بردارم گفتم كه شكسته داشتى اين دل من * گفتى كه شكسته دوست‌تر مىدارم من عاشق و شيدا و غزل‌خوان توام * تو قدر ندانى كه چه در دل دارم تو گوهر عشقى ، صدف راز تويى * « نوشينم » و بر عشق تو ايمان دارم

چشم تر

عمريست كه چشم تر به در دوخته‌ايم * عمريست كه با شعر و غزل سوخته‌ايم آهى كه هزار جرعه مىنوشيمش * با خون دل و چشم تر اندوخته‌ايم ما ساده ز دستش ندهيم اين دل را * جز در ره عشقى كه خود آموخته‌ايم در ميكده هم ياد خداييم ، خدا ! * آرى ، همه جا شعله برافروخته‌ايم ديگر گنه و كبر و ريا از ما نيست * سوخت اين‌ها به خدا بس‌كه به خود سوخته‌ايم

تب عشق

كاش مىشد آنچه بر دل بود ، بر لب داشتيم * كاش مىشد سينه‌اى از عشق در تب داشتيم كاش مىشد مهربان بوديم همچون كردگار * كاش مىشد ماه‌گونه نور بر شب داشتيم

عشق نهان

رفتى اندر دل من نام و نشان مىطلبى * برده‌اى خاطر من جام جهان مىطلبى تو كه رسواى جهان گشتى و آلالهء دهر * بازگويى تو مرا عشق نهان مىطلبى