تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 528

مساهمون:

ص٥٢٨
كاش نيرنگ و دروغ افسانه بود * كاش مىشد با جفا بيگانه بود مىشود مهتاب را احساس كرد * سنگِ دل را مىشود الماس كرد كاش مىشد هر نفس را نيم كرد * گرمىاش با ديگران تقسيم كرد كاش مىشد پيش غم‌ها خنده كرد * دردها را يك‌به‌يك شرمنده كرد كاش مىشد تا دمى « نوشين » شويم * در محبّت‌هاى خود بىكين شويم

ميهمانى شمع

امشب از مستى مى چون لاله گريانت كنم * اشك پاك لاله را درياى چشمانت كنم غنچه‌اى نشكفته‌ام ، امّا اگر يابم تو را * قلب خود چاكى دهم ، در سينه پنهانت كنم دلبرا ! سر تا قدومم مُجرى فرمان توست * گر بگويى ، جان خود آسوده قربانت كنم گفتم ار خواهم جوانى را به عشقت سر كنم * گفتىام آسوده زى ، تا پر ز ايمانت كنم امشب ار لطفى كنى و مونس جانم شوى * شمع جانت گردم و يك‌لحظه مهمانت كنم خاك را مىبوسم از عشقت كنون اى آشنا * لحظه‌ها را يك‌به‌يك قربانى جانت كنم آن‌قدر مِى نوشم و خوانم سرود عشق را * تا به گرمىّ مىِ « نوشين » غزل‌خوانت كنم

صدف راز

آن‌گاه كه سر بر قدمت مىآرم * حاضر نىام از خاك تو سر بردارم