كاش نيرنگ و دروغ افسانه بود * كاش مىشد با جفا بيگانه بود
مىشود مهتاب را احساس كرد * سنگِ دل را مىشود الماس كرد
كاش مىشد هر نفس را نيم كرد * گرمىاش با ديگران تقسيم كرد
كاش مىشد پيش غمها خنده كرد * دردها را يكبهيك شرمنده كرد
كاش مىشد تا دمى « نوشين » شويم * در محبّتهاى خود بىكين شويم
ميهمانى شمع
امشب از مستى مى چون لاله گريانت كنم * اشك پاك لاله را درياى چشمانت كنم
غنچهاى نشكفتهام ، امّا اگر يابم تو را * قلب خود چاكى دهم ، در سينه پنهانت كنم
دلبرا ! سر تا قدومم مُجرى فرمان توست * گر بگويى ، جان خود آسوده قربانت كنم
گفتم ار خواهم جوانى را به عشقت سر كنم * گفتىام آسوده زى ، تا پر ز ايمانت كنم
امشب ار لطفى كنى و مونس جانم شوى * شمع جانت گردم و يكلحظه مهمانت كنم
خاك را مىبوسم از عشقت كنون اى آشنا * لحظهها را يكبهيك قربانى جانت كنم
آنقدر مِى نوشم و خوانم سرود عشق را * تا به گرمىّ مىِ « نوشين » غزلخوانت كنم
صدف راز
آنگاه كه سر بر قدمت مىآرم * حاضر نىام از خاك تو سر بردارم