آنكه محراب نبيند خَمِ ابروىِ نگار * چون كويرِ تهى از كوكبهء خار بود
آدميّى كه ندارد خبر از لذّتِ عشق * حَيَوانيست كه نى لايقِ تيمار بود
بندهء خواجهء عشقم هنرم نيست جز اين * دلم از روزِ ازل بر سرِ اين كار بود
ناصحم گفت : كه غم حاصلِ عشقست ترا * عشق ، بىغم ، چو درختيست كه بىبار بود
دلم از بادهء چشمِ تو سيهمست شدَست * نرگس امروز از آن ميكده خمّار بود
هركه از دولتِ عشقى نكند فهم چه باك * بخت بايد كه خداداده و بيدار بود
يادگار مردان
باصفا چون شبنمِ صبحِ بهارانيم ما * چون زلالِ قطرههاىِ پاكِ بارانيم ما
چون فلق گيسوىِ شب را ما پريشان مىكنيم * روشنىبخشِ ميانِ جمعِ يارانيم ما
گُلشنِ خويم ندارد خارى از آشفتگى * گلستانى بىخزان در روزگارانيم ما
گرچه از بحرِ مروّت برنيامد گوهرى * ليكن از انبوهِ مردان يادگارانيم ما
جان به كف دارم كه تا در عاشقى قربان كنم * سرگروهِ عاشقان و جاننثارانيم ما
مستىِ ما را كجا اين بادهها شايان بود * ساقيا در زُمرهء خمخانهدارانيم ما
مستِ آن جام كه در روزِ ازل نوشيدهام * زين سبب برتر ز جمعِ هوشيارانيم ما
هركسى در عشق دلدارى قرارش مىرود * سرخوش از عشقِ الهى بىقرارانيم ما
فصل عشق
عشق پروازكنان از بَرِ من مىگذرد * تا كه بر بامِ دلم بارِ دگر بنشيند
سبز شد شوقِ تو در مزرعهء سينهء من * زود باشد كه از آن خوشهء غم برچيند
* * *
قُفل كن پنجرهء شب كه سحر بيدار است * بر بساطِ گُلِ خورشيد فَلق خوابيدَست
قاصدك نعرهزنان با گُلِ شيپورى گفت : * « عشق بر كنگرهء كاخِ شفق تابيدَست »
* * *