تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 520

مساهمون:

ص٥٢٠

دريغ

چو لطف و مهر به بيگانگان روا دارى * به آشنا ز چه اين‌سان سر جفا دارى به ياد روى توام گرچه دورم از كويت * ز ديده رفتى و در دل هميشه جا دارى به روى غير گشايى نظر به ديدهء مهر * ولى دريغ ز ياران آشنا دارى وصال توست شفابخش رنخ خسته‌دلان * مرا به درد فراق از چه مبتلا دارى ؟ مرا ز گريه مكن منع در شب هجران * به اشك گو كه به عاشق چه ماجرا دارى ؟ اگر نه گريه كند راز بيدلان را فاش * خبر ز حال دل زار ما كجا دارى ؟ چو دل به مهر تو پيوسته است « نوروزى » * ز آستان خود او را چرا جدا دارى ؟

دولت ديدار

تازه‌تر از نوبهار ، آن گل رخسار تو * سر و لب جو خجل ، گشت ز رفتار تو تا كه نمودى به ناز آن قد و بالاى راست * ديده گلستان شود ، از گل رخسار تو تا ز مى لاله‌گون ، يك‌دوسه ساغر زدم * مست فتادم چنان ، نرگس بيمار تو رقص‌كنان آمدم ، ساغر باده به كف * تا كه كنم عقل و دين ، يكسره در كار تو كن به من اى نازنين گوشهء چشمى به لطف * تا كه بدانى دل است از چه گرفتار تو بر درِ تو آورم ، روى به صدها اميد * تا كه فتد بر سرم ، سايهء ديوار تو بوسه به شوق وصال مىزدمش بر دو دست * از سر كبر و غرور ، گفت نىام يار تو خاطر « نوروزى » است يكسره فارغ ز غم * دست مرا گر دهد ، دولت ديدار تو