دريغ
چو لطف و مهر به بيگانگان روا دارى * به آشنا ز چه اينسان سر جفا دارى
به ياد روى توام گرچه دورم از كويت * ز ديده رفتى و در دل هميشه جا دارى
به روى غير گشايى نظر به ديدهء مهر * ولى دريغ ز ياران آشنا دارى
وصال توست شفابخش رنخ خستهدلان * مرا به درد فراق از چه مبتلا دارى ؟
مرا ز گريه مكن منع در شب هجران * به اشك گو كه به عاشق چه ماجرا دارى ؟
اگر نه گريه كند راز بيدلان را فاش * خبر ز حال دل زار ما كجا دارى ؟
چو دل به مهر تو پيوسته است « نوروزى » * ز آستان خود او را چرا جدا دارى ؟
دولت ديدار
تازهتر از نوبهار ، آن گل رخسار تو * سر و لب جو خجل ، گشت ز رفتار تو
تا كه نمودى به ناز آن قد و بالاى راست * ديده گلستان شود ، از گل رخسار تو
تا ز مى لالهگون ، يكدوسه ساغر زدم * مست فتادم چنان ، نرگس بيمار تو
رقصكنان آمدم ، ساغر باده به كف * تا كه كنم عقل و دين ، يكسره در كار تو
كن به من اى نازنين گوشهء چشمى به لطف * تا كه بدانى دل است از چه گرفتار تو
بر درِ تو آورم ، روى به صدها اميد * تا كه فتد بر سرم ، سايهء ديوار تو
بوسه به شوق وصال مىزدمش بر دو دست * از سر كبر و غرور ، گفت نىام يار تو
خاطر « نوروزى » است يكسره فارغ ز غم * دست مرا گر دهد ، دولت ديدار تو