تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨
عمرم گذشت بىتو به تلخى چنين مباد * روز و شب تو هفته و ماه تو سال تو « نوروزى » ار تو را بپرستد شگفت نيست * نقص است حسن لاله‌رخان ، با كمال تو

اميد دل

رفت دور از ماه رخسارت مرا ز ديده خواب * چون سيه‌زلف تو بينم كار دل در پيچ‌وتاب شد سيه‌روزم جدا از آفتاب روى تو * يك شب اى امّيد دل ، بر كلبهء عاشق بتاب ! تا ز بىتابى نگريم ز اشتياق وصل تو * كن به كام دل عيان رخساره از زير نقاب تا شدم از ساغر عشق تو دلبر جرعه‌نوش * بر سر كويت فتادم يكسره مست و خراب آشكارا گويمت : كز جان هوادار توام * شرم تا كى در ميان ما دو تن باشد حجاب ؟ سرخوش و مستم كند شوق وصالت روز و شب * خود نيازى نيست تا مست افتم از جام شراب حالى ، ايّامم به ناكامى رود در انتظار * تا كجا خواهم شد از نوش لبانت كامياب تا بهارم شد خزان دور از بهار روى تو * ديده گوهربار افتاده‌ست ز آن همچون سحاب اى صبا از من بگو با آن طبيب خستگان * تا نيفتادم ز پا ، در آمدن مىكن شتاب داد « نوروزى » ز كف جان و جوانى در غمت * ليك با تو مِهر وى باشد چنان روز شباب

واپسين نفس

گذشت بىتو مرا دورهء جوانى تلخ * از آن شده‌ست مرا روز ناتوانى تلخ خزان عمر فراز آمد و بهار گذشت * ببين كه گشت مرا عيش در جوانى تلخ بگشت عمر و نديدم به غير ناكامى * شده‌ست بىتو مرا دور زندگانى تلخ شكر به جانب يعقوب گر برند از مصر * ز اشك ديده كند بار كاروانى تلخ اگرچه تلخ فرستى پيام ، شيرين است * به من پيام بده هرچه مىتوانى تلخ مرا ز تلخى دريا چو ماهيان غم نيست * كه زندگانى من بود هر زمانى تلخ سپهر ريخت گِلم را ز تلخى ايّام * كه شد به مثل من آن رنگ آسمانى تلخ مرو ز حرف رقيبان ، بيا به خوش‌خويى * مكن زمان فراغت ز بدگمانى تلخ