عمرم گذشت بىتو به تلخى چنين مباد * روز و شب تو هفته و ماه تو سال تو
« نوروزى » ار تو را بپرستد شگفت نيست * نقص است حسن لالهرخان ، با كمال تو
اميد دل
رفت دور از ماه رخسارت مرا ز ديده خواب * چون سيهزلف تو بينم كار دل در پيچوتاب
شد سيهروزم جدا از آفتاب روى تو * يك شب اى امّيد دل ، بر كلبهء عاشق بتاب !
تا ز بىتابى نگريم ز اشتياق وصل تو * كن به كام دل عيان رخساره از زير نقاب
تا شدم از ساغر عشق تو دلبر جرعهنوش * بر سر كويت فتادم يكسره مست و خراب
آشكارا گويمت : كز جان هوادار توام * شرم تا كى در ميان ما دو تن باشد حجاب ؟
سرخوش و مستم كند شوق وصالت روز و شب * خود نيازى نيست تا مست افتم از جام شراب
حالى ، ايّامم به ناكامى رود در انتظار * تا كجا خواهم شد از نوش لبانت كامياب
تا بهارم شد خزان دور از بهار روى تو * ديده گوهربار افتادهست ز آن همچون سحاب
اى صبا از من بگو با آن طبيب خستگان * تا نيفتادم ز پا ، در آمدن مىكن شتاب
داد « نوروزى » ز كف جان و جوانى در غمت * ليك با تو مِهر وى باشد چنان روز شباب
واپسين نفس
گذشت بىتو مرا دورهء جوانى تلخ * از آن شدهست مرا روز ناتوانى تلخ
خزان عمر فراز آمد و بهار گذشت * ببين كه گشت مرا عيش در جوانى تلخ
بگشت عمر و نديدم به غير ناكامى * شدهست بىتو مرا دور زندگانى تلخ
شكر به جانب يعقوب گر برند از مصر * ز اشك ديده كند بار كاروانى تلخ
اگرچه تلخ فرستى پيام ، شيرين است * به من پيام بده هرچه مىتوانى تلخ
مرا ز تلخى دريا چو ماهيان غم نيست * كه زندگانى من بود هر زمانى تلخ
سپهر ريخت گِلم را ز تلخى ايّام * كه شد به مثل من آن رنگ آسمانى تلخ
مرو ز حرف رقيبان ، بيا به خوشخويى * مكن زمان فراغت ز بدگمانى تلخ