تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧

نمكدان شما

اى شكسته چون دل من ، عهد و پيمان شما * كى دمد صبح وصال از شام هجران شما ؟ بر سر كوى تو گشتم خاك و شد خاكم غبار * تا مگر دستم رسد روزى به دامان شما گفته‌اى جانا دل‌آزارى خوش است از دلبران * خود بر اين دعوى ندانم چيست برهان شما ليك هرگز برندارد از خط عشق تو سر * دل كه چون گوى است سرگردان به چوگان شما رفتم از كويت ولى دل ماند آنجا يادگار * اى فدايت جان و سر ! جان دل‌وجان شما اى ز دست دوست مىنوشندگان در بزم وصل * دور ما بگذشت و باقى باد دوران شما تلخ‌كامم همچو « نوروزى » ولى شيرين‌سخن * ز آنكه شورى در سرم هست از نمكدان شما

سيه‌گيسو

باز دل هردم نشانى ز آن رخ دلجو گرفت * ساخت با اندوه هجران با جدايى خو گرفت جز پريشان‌خاطرى زين عاشق شيدا مجوى * گر شكيبى بود ما را ، آن سيه‌گيسو گرفت با اشارت‌هاى ابرو كشت عاشق را به ناز * تيغ تا در كف پرىروى كمان ابرو گرفت تا نبينم روى شادى دور از رخسار دوست * غم سراپاى وجودم آخر از هر سو گرفت تا كه زخم دل مرا درمان نيابد در غمش * خار غم در سينه جا در هجر آن گل‌رو گرفت دانهء و صلى مگر روزى به كام افتد ز بخت * طاير بىطاقت دل جاى در آن كو گرفت همچو « نوروزى » كه شوق دلستانش در سر است * باز دل هردم نشانى ز آن رخ دلجو گرفت

به اميد وصال

طىّ شد جوانىام به اميد وصال تو * بگذشت عمر و نيست به سر جز خيال تو در تن اگر مراست به هجر تو نيم‌جان * آن هم بود بتا ! به خيال وصال تو دل‌خون شد از فراق و شكيبم ز دست رفت * تا شد نهان ز ديدهء عاشق جمال تو جانم به لب رسيد ز هجرانت اى نگار * يك‌ره ز من بپرس كه چون است حال تو خونم بريز و بيم ز روز جزا مدار * جانم نثار جانت و خونم حلال تو