نمكدان شما
اى شكسته چون دل من ، عهد و پيمان شما * كى دمد صبح وصال از شام هجران شما ؟
بر سر كوى تو گشتم خاك و شد خاكم غبار * تا مگر دستم رسد روزى به دامان شما
گفتهاى جانا دلآزارى خوش است از دلبران * خود بر اين دعوى ندانم چيست برهان شما
ليك هرگز برندارد از خط عشق تو سر * دل كه چون گوى است سرگردان به چوگان شما
رفتم از كويت ولى دل ماند آنجا يادگار * اى فدايت جان و سر ! جان دلوجان شما
اى ز دست دوست مىنوشندگان در بزم وصل * دور ما بگذشت و باقى باد دوران شما
تلخكامم همچو « نوروزى » ولى شيرينسخن * ز آنكه شورى در سرم هست از نمكدان شما
سيهگيسو
باز دل هردم نشانى ز آن رخ دلجو گرفت * ساخت با اندوه هجران با جدايى خو گرفت
جز پريشانخاطرى زين عاشق شيدا مجوى * گر شكيبى بود ما را ، آن سيهگيسو گرفت
با اشارتهاى ابرو كشت عاشق را به ناز * تيغ تا در كف پرىروى كمان ابرو گرفت
تا نبينم روى شادى دور از رخسار دوست * غم سراپاى وجودم آخر از هر سو گرفت
تا كه زخم دل مرا درمان نيابد در غمش * خار غم در سينه جا در هجر آن گلرو گرفت
دانهء و صلى مگر روزى به كام افتد ز بخت * طاير بىطاقت دل جاى در آن كو گرفت
همچو « نوروزى » كه شوق دلستانش در سر است * باز دل هردم نشانى ز آن رخ دلجو گرفت
به اميد وصال
طىّ شد جوانىام به اميد وصال تو * بگذشت عمر و نيست به سر جز خيال تو
در تن اگر مراست به هجر تو نيمجان * آن هم بود بتا ! به خيال وصال تو
دلخون شد از فراق و شكيبم ز دست رفت * تا شد نهان ز ديدهء عاشق جمال تو
جانم به لب رسيد ز هجرانت اى نگار * يكره ز من بپرس كه چون است حال تو
خونم بريز و بيم ز روز جزا مدار * جانم نثار جانت و خونم حلال تو