تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 514

مساهمون:

ص٥١٤
دل كه شد خالى ز مكر و كيد نفس * كى بينديشد ز آزادى و حبس دل كه شد دل ، منفعل كى مىشود ؟ * از جدايىها كسل كى مىشود ؟ دل كه شد مغلوب عشق ذوالجلال * كى بود او را به غير از حقّ مجال ؟ دل كه شد مفتون او ، بىخويش شد * بيدل است آن‌كس كه او درويش شد آنكه درويش است او را خواست نيست * خواست جز از مردم ناراست نيست دل بجوييد ، اى اسيران منى ! * تا رسيد اندر مقام ايمنى اينكه دل گوييد اين نفس شماست * روز و شب پابستهء خوف و رجاست اينكه دل گوييد نبود جز هوس * بر شما بگرفته راه پيش و پس اينكه دل گوييد عقل پرفن است * كاو اسير پنجهء ما و من است اينكه دل گوييد اميال شماست * منفعل ز آن قول و افعال شماست
*
دل بود آيينهء پروردگار * غير حقّ در دل كجا گيرد قرار ؟ دل به‌جز وحدت نبيند در عيان * فارغ است از ماجراى اين و آن چشم دل بيند به هرجا بىشكى * نيست پيدا در دوعالم جز يكى كفر مردم پيش دل ايمان بود * زحمت مردم بَرَش احسان بود دل ندارد آنكه مىرنجد هنوز * دل ندارد آنكه بد بيند هنوز اهل دل را هرچه پيش آيد خوش است * صاحب دل هرچه فرمايد خوش است اهل دل را نيش نايد بر زبان * نوش دارد هرچه گويد در بيان اوّلين سرمنزل وحدت دل است * كو رها از وادى آب و گل است آنچه را در سينه دل كردى به نام * نيست دل ، هست اصطلاحى از عوام دل ندارد حدّ ، كه او بىمنتهاست * ز آن سبب گفتند دل عرش خداست . . .