دل كه شد خالى ز مكر و كيد نفس * كى بينديشد ز آزادى و حبس
دل كه شد دل ، منفعل كى مىشود ؟ * از جدايىها كسل كى مىشود ؟
دل كه شد مغلوب عشق ذوالجلال * كى بود او را به غير از حقّ مجال ؟
دل كه شد مفتون او ، بىخويش شد * بيدل است آنكس كه او درويش شد
آنكه درويش است او را خواست نيست * خواست جز از مردم ناراست نيست
دل بجوييد ، اى اسيران منى ! * تا رسيد اندر مقام ايمنى
اينكه دل گوييد اين نفس شماست * روز و شب پابستهء خوف و رجاست
اينكه دل گوييد نبود جز هوس * بر شما بگرفته راه پيش و پس
اينكه دل گوييد عقل پرفن است * كاو اسير پنجهء ما و من است
اينكه دل گوييد اميال شماست * منفعل ز آن قول و افعال شماست
*
دل بود آيينهء پروردگار * غير حقّ در دل كجا گيرد قرار ؟
دل بهجز وحدت نبيند در عيان * فارغ است از ماجراى اين و آن
چشم دل بيند به هرجا بىشكى * نيست پيدا در دوعالم جز يكى
كفر مردم پيش دل ايمان بود * زحمت مردم بَرَش احسان بود
دل ندارد آنكه مىرنجد هنوز * دل ندارد آنكه بد بيند هنوز
اهل دل را هرچه پيش آيد خوش است * صاحب دل هرچه فرمايد خوش است
اهل دل را نيش نايد بر زبان * نوش دارد هرچه گويد در بيان
اوّلين سرمنزل وحدت دل است * كو رها از وادى آب و گل است
آنچه را در سينه دل كردى به نام * نيست دل ، هست اصطلاحى از عوام
دل ندارد حدّ ، كه او بىمنتهاست * ز آن سبب گفتند دل عرش خداست . . .