تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 515

مساهمون:

ص٥١٥

طلسم من و ما

دلى بردى از من به يغما شكسته * سرى دادى از سنگ سودا شكسته به كوى وصالت به خون صدهزاران * دل‌وجان فتاده ، سر و پا شكسته مرا عشق رويت به توحيد خوانده * كه بت‌هاى پنهان و پيدا شكسته من از عين مستى بريدم ز هستى * كه گويى حبابى به دريا شكسته حوالت به خمخانه‌ام داده ساقى * كه گم كرده‌ام جام و مينا شكسته مگر باز بينم عيان گنج جانان * كه جانم طلسم من و ما شكسته تو را « نوربخش » اين جهان بود خوابى * در آن ، خلقْ مفتون و دل‌ها شكسته

آستان محبّت

ما درد عشق را به نگاهى دوا كنيم * در بوتهء صفا مس دل را طلا كنيم داديم هرچه بود نيازى به ناز دوست * تا ترك ادّعا به حريم وفا كنيم ما را كه ره به كوى خرابات داده‌اند * خود را اسير زاهد خودبين چرا كنيم چندان‌كه گوش دل شنود نغمهء الست * كى اعتنا به دعوى شيخ شما كنيم ؟ تا شد جناب پير مغان مقتداى ما * در راه و رسم عشق به دو اقتدا كنيم عمرى بر آستان محبّت نشسته‌اى * بگذار خويش را و بيا تا صفا كنيم كرّوبيان به ميكده بردند « نوربخش » * گفتند خدمتى به رضاى خدا كنيم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 515 | سيد محمد باقر برقعى