طلسم من و ما
دلى بردى از من به يغما شكسته * سرى دادى از سنگ سودا شكسته
به كوى وصالت به خون صدهزاران * دلوجان فتاده ، سر و پا شكسته
مرا عشق رويت به توحيد خوانده * كه بتهاى پنهان و پيدا شكسته
من از عين مستى بريدم ز هستى * كه گويى حبابى به دريا شكسته
حوالت به خمخانهام داده ساقى * كه گم كردهام جام و مينا شكسته
مگر باز بينم عيان گنج جانان * كه جانم طلسم من و ما شكسته
تو را « نوربخش » اين جهان بود خوابى * در آن ، خلقْ مفتون و دلها شكسته
آستان محبّت
ما درد عشق را به نگاهى دوا كنيم * در بوتهء صفا مس دل را طلا كنيم
داديم هرچه بود نيازى به ناز دوست * تا ترك ادّعا به حريم وفا كنيم
ما را كه ره به كوى خرابات دادهاند * خود را اسير زاهد خودبين چرا كنيم
چندانكه گوش دل شنود نغمهء الست * كى اعتنا به دعوى شيخ شما كنيم ؟
تا شد جناب پير مغان مقتداى ما * در راه و رسم عشق به دو اقتدا كنيم
عمرى بر آستان محبّت نشستهاى * بگذار خويش را و بيا تا صفا كنيم
كرّوبيان به ميكده بردند « نوربخش » * گفتند خدمتى به رضاى خدا كنيم