تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 512

مساهمون:

ص٥١٢
روشنگرم ز مهر چو رخ مىنمايدم * شمع وجود يكسره خاموش مىشود گويد به هوش باش كه مىآيم از درت * چون پاى مىنهد ز سرم هوش مىشود گويد بگو كه مىشنوم هرچه گفتنيست * جان و دلم به گفتهء او گوش مىشود گويم چرا ز چهره نمىافكنى حجاب * مىگويدم چراى تو روپوش مىشود ساقى تأمّلى ، كه نيازى به باده نيست * دل از خمار چشم تو مدهوش مىشود تا « نوربخش » فارغى از ياد غير او * نيشت زنند خلق و تو را نوش مىشود

آشناى خدا

با خدا هركه آشنا باشد * فارغ از ياد ماسوا باشد هركه بيمار او شود ، داند * درد او را خدا دوا باشد خودپرستى ، خداپرستى نيست * اين حقيقت بيان ما باشد نيست مىباش تا كه هست شوى * هستِ مطلق عيان خدا باشد قطره خود را نديد دريا شد * اين بقا بود ، آن فنا باشد اختلافى ميان رندان نيست * هركه شد رند ، باصفا باشد « نوربخش » تمام خلق يكيست * آينه گر هزارها باشد

سكوت خدا

از يار و از ديار كنارى گرفته‌ام * همدم براى خود شب تارى گرفته‌ام از خلق بىقرار بريدم به ياد دوست * در دامن سكوت قرارى گرفته‌ام بيگانه ز آشنايم و بىخويشتن ز خويش * آن‌سوى كاينات مدارى گرفته‌ام گم‌گشته‌ام چو موسى در وادى فنا * حيران سراغ شعلهء نارى گرفته‌ام مانند مانده‌اى شده از كاروان جدا * هر سو نشان گردى ، سوارى گرفته‌ام نقشى بر آب بودم و موج فنا رسيد * از دست بحر پاى قرارى گرفته‌ام گم كرده « نوربخش » و نمىپرسمش خبر * تا كس نگويدم پى كارى گرفته‌ام
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 512 | سيد محمد باقر برقعى