روشنگرم ز مهر چو رخ مىنمايدم * شمع وجود يكسره خاموش مىشود
گويد به هوش باش كه مىآيم از درت * چون پاى مىنهد ز سرم هوش مىشود
گويد بگو كه مىشنوم هرچه گفتنيست * جان و دلم به گفتهء او گوش مىشود
گويم چرا ز چهره نمىافكنى حجاب * مىگويدم چراى تو روپوش مىشود
ساقى تأمّلى ، كه نيازى به باده نيست * دل از خمار چشم تو مدهوش مىشود
تا « نوربخش » فارغى از ياد غير او * نيشت زنند خلق و تو را نوش مىشود
آشناى خدا
با خدا هركه آشنا باشد * فارغ از ياد ماسوا باشد
هركه بيمار او شود ، داند * درد او را خدا دوا باشد
خودپرستى ، خداپرستى نيست * اين حقيقت بيان ما باشد
نيست مىباش تا كه هست شوى * هستِ مطلق عيان خدا باشد
قطره خود را نديد دريا شد * اين بقا بود ، آن فنا باشد
اختلافى ميان رندان نيست * هركه شد رند ، باصفا باشد
« نوربخش » تمام خلق يكيست * آينه گر هزارها باشد
سكوت خدا
از يار و از ديار كنارى گرفتهام * همدم براى خود شب تارى گرفتهام
از خلق بىقرار بريدم به ياد دوست * در دامن سكوت قرارى گرفتهام
بيگانه ز آشنايم و بىخويشتن ز خويش * آنسوى كاينات مدارى گرفتهام
گمگشتهام چو موسى در وادى فنا * حيران سراغ شعلهء نارى گرفتهام
مانند ماندهاى شده از كاروان جدا * هر سو نشان گردى ، سوارى گرفتهام
نقشى بر آب بودم و موج فنا رسيد * از دست بحر پاى قرارى گرفتهام
گم كرده « نوربخش » و نمىپرسمش خبر * تا كس نگويدم پى كارى گرفتهام