فتواى اهل راز
چو روى خويش به درگاه بىنياز كنيد * ز خود طلسم من و ما نخست باز كنيد
ز خويش پاى فراتر نهيد در ره دوست * به حقّ رسيد اگر ، دورى از مجاز كنيد
به آب زمزم صدق و صفا وضو گيريد * به نفس مردهء بىعشق خود نماز كنيد
ز هرچه هست بهجز دوست بىخبر گرديد * به هركه محرم اين كار نيست ناز كنيد
به ياد او نظر از كاينات برداريد * ز خيل مردم بىعشق احتراز كنيد
اگرچه چارهء اين كار لطف يار بود * رويد و تكيه بر الطاف چارهساز كنيد
چو « نوربخش » اگر يار را طلبكاريد * نماز عشق به فتواى اهل راز كنيد
افسانهء وجود
هراسان به عمرى به هر سو دويدم * چو برق نگاهى ز چشمت جهيدم
درآويختم از تحيّر به مويت * بهجز تيرهروزى ، مرادى نديدم
نگفتى كه اين است افتادهء من * نكردى نگاهم ، ندادى نويدم
تو بفروختى هيچم اى نقد هستى * من از خود گذشتم تو را تا خريدم
فراموش كردى مرا ؟ نيست باور * كه در نااميدى تو هستى اميدم
من از « نوربخش » اين سخن گوش كردم * كه مىخواند و مىرفت و من مىشنيدم
خوشم ز آنكه افسانهء خويشتن را * سپردم به ياد و به يادش رسيدم
عشق و دل
بشنو از دل چون حكايت مىكند * راضى از حقّ كى شكايت مىكند
او ز تسليم و رضا دم مىزند * نى سخن از بيش و از كم مىزند
شاد و خوشحال است در هر لحظهاى * ز آنكه با حقّ است در هر لمحهاى
از جدايى دم زدن ما و من است * قرب و بعد ، اوصاف عقل پرفن است
دل كه شد پاك از همه ، جاى خداست * اينچنين دل در درون اولياست