از آن زمان كه عيد شدى « نوربخش » را * افتادهاند از نظرش آفريدهها
ساقىنامه
بده ساقيا جامى از بادهام * ز راه خرد دور افتادهام
پريشان و حيران و آوارهام * به پاى تو مخمور و مىخوارهام
دلم را نباشد شكيب و قرار * ندارم توان گريز و فرار
مىام ده كه از جان و تن ماندهام * حريفان برفتند و من ماندهام
از آن مى كه آتش به جان مىزند * ز خاطر ره اين و آن مىزند
از آن مى كه سوزد مرا تاروپود * بياسايم از ياد بود و نبود
از آن مى كه از من جدا سازدم * ز خود در فراموشى اندازدم
از آن مى كه هستى گدازد مرا * به مستى ز خود دور سازد مرا
از آن مى كه سوى فنا مىبرد * به راهى كه خواهد خدا مىبرد
از آن مى كه از دل زدايد غمم * رهاند ز پندار بيش و كمم
از آن مى كه تا اشك ريزم چو شمع * بسوزم ز جا برنخيزم چو شمع
از آن مى كه از دل نيارم خروش * بسوزم چو پروانه ، باشم خموش
از آن مى كه از من بگيرد مرا * بدانسان كه جانان پذيرد مرا
از آن مى كه آسان كند مشكلم * رها سازد از بند آب و گلم
از آن مى كه نوشند رندان تو * بمانند سرمست و حيران تو
از آن مى كه مىپرورد خاصّ را * به هردم بيفزايد اخلاص را
به حكمت نشد راز گيتى عيان * نجستند اسرار اين خاكدان
نديديم نقد خرد را رواج * كند مى مگر درد را علاج
شمع وجود
نيشم زنند خلق و مرا نوش مىشود * و آن هم نمانده ياد ، فراموش مىشود