تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 511

مساهمون:

ص٥١١
از آن زمان كه عيد شدى « نوربخش » را * افتاده‌اند از نظرش آفريده‌ها

ساقىنامه

بده ساقيا جامى از باده‌ام * ز راه خرد دور افتاده‌ام پريشان و حيران و آواره‌ام * به پاى تو مخمور و مىخواره‌ام دلم را نباشد شكيب و قرار * ندارم توان گريز و فرار مىام ده كه از جان و تن مانده‌ام * حريفان برفتند و من مانده‌ام از آن مى كه آتش به جان مىزند * ز خاطر ره اين و آن مىزند از آن مى كه سوزد مرا تاروپود * بياسايم از ياد بود و نبود از آن مى كه از من جدا سازدم * ز خود در فراموشى اندازدم از آن مى كه هستى گدازد مرا * به مستى ز خود دور سازد مرا از آن مى كه سوى فنا مىبرد * به راهى كه خواهد خدا مىبرد از آن مى كه از دل زدايد غمم * رهاند ز پندار بيش و كمم از آن مى كه تا اشك ريزم چو شمع * بسوزم ز جا برنخيزم چو شمع از آن مى كه از دل نيارم خروش * بسوزم چو پروانه ، باشم خموش از آن مى كه از من بگيرد مرا * بدان‌سان كه جانان پذيرد مرا از آن مى كه آسان كند مشكلم * رها سازد از بند آب و گلم از آن مى كه نوشند رندان تو * بمانند سرمست و حيران تو از آن مى كه مىپرورد خاصّ را * به هردم بيفزايد اخلاص را به حكمت نشد راز گيتى عيان * نجستند اسرار اين خاكدان نديديم نقد خرد را رواج * كند مى مگر درد را علاج

شمع وجود

نيشم زنند خلق و مرا نوش مىشود * و آن هم نمانده ياد ، فراموش مىشود