گرچه توفان بلاخيز زمستان ، دل شكست * با نواى نى « نوا » سازد بهار و گلشنى
جز دلى شيدا ندارم
ارمغانى بهتر از غمگين دل شيدا ندارم * صفحهاى روشن جز اين آيينهء رخشا ندارم
فرصتى ده تا بگويم در حضورت راز دل را * گر كه امروزم رود ، امّيدى از فردا ندارم
گرچه عشقت مىزند بر ساز جانم زخمهء غم * باز آويزم به دامان تو و پروا ندارم
شرح احوال خوشت را چون شنيدم از دلوجان * در دلم عشقى بهجز آن لعبت و الا ندارم
گر نباشد در سرى عشقى ، به دل شورى نباشد * من حقيقت گويم و بيم از دل رسوا ندارم
سايبانى گر ندارم ، سايهء لطف تو دارم * چون بهجز كوى تو جانا ، مأمن و مأوا ندارم
در غزل گويد « نوا » آواى دردآلود خود را * زين ترانه غير از اين منظورى و معنا ندارم