ديدار روى خوب تو غم از دلم زدود * اى همزبان و همنفس و رازدار من !
خوشتر ز ديدن تو نباشد سعادتى * اى در بهارِ گلشنِ هستى بهار من !
هجران روى خوب تو در اختيار نيست * جبر زمانه است نه در اختيار من
اى كاشكى فراق نبودى به روزگار * تا روز من نبود چو شبهاى تار من
گلواژههاى شعر « نوا » شد ترانهاى * خواندم براى تو ، كه شود يادگار من
سخندانان وطن
وطن ، هستىام ، خاك ايران زمين * كه عشق تو با خون من شد عجين
تو پاينده مانى به گيتى از اين * كه دارى بس افراد پاك و وزين
درست است دارى تو زرخيز خاك * كه رويد ز خاكت نباتات پاك
ز دريا و هامون و دشت و دمن * كه بودهست از قرنها و زمن
ز جمشيد و كاووس و نوشيروان * كه بودند فرماندهان زمان
هرآن چيز كاو مانده اندر وطن * ز راز قلمدان و رمز سخن
سخن افتخار نياكان ماست * چو خون جارى اندر رگ و جان ماست
سخن چون بود پرچم افتخار * كه بايد بماند در اين روزگار
چنين پرچمى چون بماند مدام ؟ * بر اين ملك در اهتزاز تمام ؟
بهجز عاشقان هنرمندمان * به سنگرنشينان دلبندمان ؟
كه بسرودهاند از دلوجان سخن * ز بهر وطن از سرور و محن
كه باشد نگهبان آيين ما ؟ * كند حفظ هم ميهن و دين ما ؟
چنين رادمردان شيرينسخن * بجنگند با دشمنان وطن
قلم هست شمشير برّان به دست * بكوبند بر فرق بىفكر پست
« نوا » گويد آواى دل با سرور * به گويندگان باد از ما درود