تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
ديدار روى خوب تو غم از دلم زدود * اى هم‌زبان و هم‌نفس و رازدار من ! خوش‌تر ز ديدن تو نباشد سعادتى * اى در بهارِ گلشنِ هستى بهار من ! هجران روى خوب تو در اختيار نيست * جبر زمانه است نه در اختيار من اى كاشكى فراق نبودى به روزگار * تا روز من نبود چو شب‌هاى تار من گل‌واژه‌هاى شعر « نوا » شد ترانه‌اى * خواندم براى تو ، كه شود يادگار من

سخندانان وطن

وطن ، هستىام ، خاك ايران زمين * كه عشق تو با خون من شد عجين تو پاينده مانى به گيتى از اين * كه دارى بس افراد پاك و وزين درست است دارى تو زرخيز خاك * كه رويد ز خاكت نباتات پاك ز دريا و هامون و دشت و دمن * كه بوده‌ست از قرن‌ها و زمن ز جمشيد و كاووس و نوشيروان * كه بودند فرماندهان زمان هرآن چيز كاو مانده اندر وطن * ز راز قلمدان و رمز سخن سخن افتخار نياكان ماست * چو خون جارى اندر رگ و جان ماست سخن چون بود پرچم افتخار * كه بايد بماند در اين روزگار چنين پرچمى چون بماند مدام ؟ * بر اين ملك در اهتزاز تمام ؟ به‌جز عاشقان هنرمندمان * به سنگرنشينان دلبندمان ؟ كه بسروده‌اند از دل‌وجان سخن * ز بهر وطن از سرور و محن كه باشد نگهبان آيين ما ؟ * كند حفظ هم ميهن و دين ما ؟ چنين رادمردان شيرين‌سخن * بجنگند با دشمنان وطن قلم هست شمشير برّان به دست * بكوبند بر فرق بىفكر پست « نوا » گويد آواى دل با سرور * به گويندگان باد از ما درود