در اين دنيا
در اين دنيا اگر از عشق و مستى * ز هر دامى كه افكندند دستى
ز مهرويان به دل عشقى بپرور * شبانگه از جگر آهى برآور
به گيتى با غمى سر كن شب و روز * گهى مىساز با غم ، گاه مىسوز
ز عشقى آتشين اشكى فروريز * سرشك خود به خون دل درآميز
دل خود در پناه اشك و آهى * ز باران حوادث ده پناهى
مرا جان از هنر الهام گيرد * ز دست ساقى غم جام گيرد
ز شعر نغز جانم تازه گردد * ز موسيقى روانم تازه گردد
« نوا » گر مىرود هردم به سويى * كند از عشق خوبان جُستوجويى
آواى دور
سايبان بشكستگان را باشد آخر مأمنى * شام رهگمكردگان را هست صبح روشنى
شامگاه نااميدان گرچه تاريك است و تار * صبحگاهان مىرسد نور اميد از روزنى
گرچه از باد خزان پژمرده شد گلهاى عشق * در بهار از غنچهها بينى به گلشن خرمنى
خيل دلآزردگان ، تير بلاى جان ماست * ما نيازاريم كس را با زبان يا سوزنى
عاشقان دانند كاندر وادى جهد و طلب * هست در هر كوره ره گسترده دام از رهزنى
عشق اگر پا مىنهد در كوى رندان باك نيست * مستِ يزدان را نباشد ترس از اهريمنى