در باغ شود سرو گرفتار خجالت * گر جلوه كند قامت رعناى تو هر صبح
از خون شفق سرخ شود طلعت گيتى * چون سرخ كند چهره ز صهباى تو هر صبح
بيدار شود بخت من از خواب سحرگاه * چون باز شود نرگس شهلاى تو هر صبح
جان ، فرش ره خاكنشينان تو سازم * جايى كه بوَد منزل و مأواى تو هر صبح
آنجا كه كند مظهر توحيد تجلّى * خورشيد بود قطره ز درياى تو هر صبح
اى مهدى قائم ! كه قيام همه عالم * بسته به اشارات و به ايماى تو هر صبح
اى خلق جهان ريزهخور خوان تو هر شب * صبحانهخور از منّ و ز سلواى تو هر صبح
ميكال بوَد خادم و دربان تو هر شب * جبريل بود بنده و لالاى تو هر صبح
خوبان همگى مات سر و پاى تو هر شب * عشّاق همه مست تمنّاى تو هر صبح
صد موسى دل در ره سيناى تو هر شب * صد عيسى جان تحت مداواى تو هر صبح
بازآى ! كه عشّاق جهان منتظرانند * بر موكب و بر مقدم والاى تو هر صبح
حقّ از سر زلف تو قسم خورده به « و اللّيل » * « و الشّمس » بوَد چهر مصفّاى تو هر صبح
تو واسطهء فيضى ، ازآنرو شود آگاه * ز اعمال خلايق ، دل داناى تو هر صبح
اى مهدى دجّالكُش ! از پرده برون آى * باز است به تو ديدهء بيناى تو هر صبح
هر شب ز براى تو بود ليلة الأسرى * تنها نبوَد عرش مصلّاى تو هر صبح
چشم همه عشّاق تو چون ديدهء « مسرور » * باز است ز رحمت به تولّاى تو هر صبح
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 48
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٤٨